مرد مرموزی که کارش ساختن اسباب بازی است و بین موجوداتی جادویی در عمارتی قدیمی زندگی می کند سایه ی ترسناکی که پشت پرده به تماشا ایستاده و رازی هولناک با خود دارد موجود سیاهی که در اعماق جنگل پنهان شده و تا اینجا جان یک نفر را هم گرفته است این ها عناصر داستانی اسرارآمیزند که اسماعیل را به ایرن چهارده ساله وصل می کنند، آن هم وقتی که مادر ایرن پیشخدمت اسباب بازی ساز می شود. مردمرموزی که کارش ساختن اسباب بازی است و بین موجوداتی جادویی در عمارتی قدیمی زندگی می کند...
سایه ی ترسناکی که پشت پرده به تماشا ایستاده و رازی هولناک با خود دارد...
موجود سیاهی که در اعماق جنگل پنهان شده و تا اینجا جان یک نفر را هم گرفته است...
این ها عناصر داستانی اسرار آمیزند که اسماعیل را به ایران چهارده ساله وصل می کنند، آن هم وقتی که مادر ایران پیشخدمت اسباب بازی ساز می شود.
سه گانه ی مه مجموعه ای است رازآمیز از رمان نویس اسپانیایی، کارلوس روییز زفون. این سه داستان پرتعلیق که از ادبیات فانتزی و گوتیک و مانگا تاثیر گرفته اند، شروع خوبی برای ورود خوانندگان نوجوان به جهان کتابخوانی اند.
خوانندگان بزرگسال هم می توانند با خواندن آن ها جادوی اولین کتاب های تاثیرگذار زندگی شان را از نو تجربه کنند.

این کتاب مجموعه ای از داستان های جذاب برای نوجوانان است . داستان هایی که از دل تاریخ ایران و مسلمان های سایر نقاط جهان بر آمده . این قصه های جذاب علیرغم داشتن زمان ها و مکان های مختلف همگی یک عنصر مشترک دارند . سبک زندگی ایرانی اسلامی . همان بخشی که مانند نخ تسبیح این حکایت های رنگارنگ را به هم وصل  می کند

قصه های همین الان کشکولی ست که  اطلاعات مفیدی را علاوه  بر لذت مطالعه داستان به نوجوانان هدیه می دهد.

 

در بخشی از متن این کتاب می خوانیم :

 

دو تا الاغ ، یکی جوان یکی پیر ، سر چاه آبی به هم رسیدند . اولی گفت : « عررر .. »  هر دو الاغ آمدند که از هم جلو بیفتند و سر جوی کنار چاه جا بگیرند. دیدند جوی آب ، خالی از آب است .

درویش اول که بر الاغ جوان سوار بود ، یک سلام خشک و خالی به درویش دوم کرد . یک نگاه چپ چپ به سرتاپای او انداخت و گفت : « هوم، می بینم که تو هم مثل من فقیر هستی و همه ی دارایی ات آن یک خورجین و این الاغ پیر است !»

 

درویش دوم از الاغ پیر پیاده می شد . به او خندید و جلو رفت . دستش را دراز کرد ، دست او را گرفت و کمکش کرد تا پایین بیاید . بعد گفت : « شکر خدا که من همسفر خوبی را پیدا کرده ام . در راه که می آمدم با خودم می گفتم تنهایی سفر کردن جقدر سخت است .»

کاش یک درویش مثل خودم پیدا می شد و با من حرف می زد !

درویش ها سر چاه رفتند . الاغ ها گوش هایشان را صاف کردند و خیره شدند به آن دو . آن ها خوب می دانستند که آن چاه آب دارد چرا که بهتر از آدم ها بوی آب را حس می کردند . ...

 

کتاب قصه های همین الان / صفحه ی 172

معرفی کتاب: کتاب ماروپله داستان زندگی مدینه؛ ادمین کانال داعش در ایران را روایت می‌کند.فائقه میرصمدی ابتدا در آبان‌ماه سال ۹۶ دیداری با مدینه داشته و پس از این که مامورین امنیتی قدری درباره این زن و فرزندانش و محل زندگی و وضع اجتماغعی او برایش گفته‌اند، نسبت به زندگی او مشتاق‌تر شده است بنابراین تصمیم گرفته داستان زندگی این زن را بنویسد. مدینه در این کتاب درباره همه زوایای زندگی‌اش حرف زده است. تا حالا کتاب های متنوعی درباره اعضای گروهک داعش نوشته شده؛ ولی هیچ کس از ادمین کانال های داعش که در ایران فعالیت می کرد، خبری ندارد. کسی نمی داند این ادمین می تواند یک زن بیست و چند ساله باشد، زنی که مادر دو سه تا بچه قد و نیم قد است. زنی که با دو بچه راهی افغانستان شده، مدتی آنجا زندگی کرده و بعد دست بچه هایش را گرفته و از سرزمین داعش فرار کرده و برگشته است به ایران.
زنی ریزنقش با قد کوتاه. زنی که می تواند در یکی استان های شرقی، غربی یا جنوب شرقی کشور سکونت داشته باشد.«مار و پله» کتاب جدید نشر شهید کاظمی، روایت جذابی از زندگی «خانم ادمین» است، عنصر پیوستی گروهک داعش! زنی که از صحنه های دلخراش کشتار داعش، لذت می برد و فکر می کند دیدن اجرای حکم دین، خوب است.
زنی که وقتی دستگیر می شود، اعترافات جالبی درباره امیران داعش مطرح می کند.
*این کتاب را بخوانید و ببینید داعشی ها به چه چیزهایی فکر می کنند و چه چیزهایی برایشان ارزش دارد.

گزیده ای ازکتاب: 

۲ ماه از آزادی من می‌گذرد، امروز جلسه هفتگی دارم با سیمین. بارها به او گفته‌ام از بازجوی خودم وقت ملاقات بگیر و او هر بار بهانه‌ای می‌آورد و می‌گوید:

مدینه رابط تو، منم. شغل ما اقتضائاتی داره که نمی‌تونم برات توضیح بدم. هر بار گفتی، منم گفتم به خودم بگو، مطمئن باش که منتقل می‌کنم.

قول بده همه‌چیزو بگی.

باشه.

سیمین من می‌خوام برگردم افغانستان.

برای چی؟

نمی‌تونم اینجا بمونم.

می‌دونم سخت‌ه، ولی دوران سختش‌رو گذروندی، از این به بعد درگیری‌هات کمتر می‌شه.

سیمین به آقای حیدری بگو کارش دارم.

باشه. اگه موافقت کرد، به‌ت خبر می‌دم.

خیلی ممنون. جزاک‌الله خیرا.

آمین و ایاک.

احسنت سیمین خانوم. نمی‌دونستم تکیه‌کلام‌های مارو بلدی.

دیگه چه خبر؟ مدینه بگو از بابات چه خبر؟ از وقتی برگشته اوضاع‌ت بهتر نشده؟

آستین لباسم را بالا می‌زنم و دستم را نشان می‌دهم که از کبودی به سیاهی می‌زند. سیمین مات و مبهوت من را نگاه می‌کند. زبانش بند آمده.

چی بگم سیمین؟ تمام تنم همین‌جوریه. روزی که بابا برگشت، تا حد مرگ منو زد. به‌ش حق می‌دم. مادر ساده من مثلا اومد منو از زیر کتک باباجی نجات بده که گفت: " نزن! این طفلکی حمل داره!" بابا عصبانی‌تر شد و به‌قدری منو زد که نفسش بند اومد. نصف شب منو از خونه بیرون کرد، نشستم در خونه، جایی‌رو نداشتم که برم. بعد یک ساعت گلشن اومد تو کوچه که آشغال‌ها رو بگذاره، منو دید.

گلشن کیه؟

دوست مامانم، همسایه‌مون. گلشن هم می‌ترسید منو ببره تو خونه. تو حیاط یه تخت چوبی کوچیک دارند، بالش و پتو داد که همون‌جا بخوابم و گفت: " خدا کنه امان‌خان امشب بیدار نشه و توالت نره. حواست باشه اگه اومد، برو زیر تخت قایم شو." بنده‌خدا خیلی معذرت‌خواهی کرد که تو سرمای حیاط می‌خوابم. می‌گفت: " وقتی که رفتی افغانستان، آشناها و فامیل پشت سرت نفرین می‌کردند، وقتی برگشتی، همه با تنفر به‌ت نگاه می‌کردند، اما از وقتی مامورهای اطلاعات تو رو گرفتند، همه ازت می‌ترسند." سیمین!

معرفی کتاب: «باخ» داستان یک تیم ترور است؛ یک تیم چهار نفره از دو نسل متفاوت. نسلی که در جنگ حاضر بوده و نسلی دیگر که تنها از جنگ شنیده است. حال آن‌ها با هم همراه می‌شوند تا عملیات کنند. آیا موفق می‌شوند؟

گزیده ای ازکتاب: بعد از حاجی جدا شدم. گفتم خداحافظ مرد بی‌ادّعا. خدا حافظ عقاب صحرا. بای بای ماکارف. خیلی خوش گذشت. من رفتم پی دنیا. تو باش و آن آخرتت.

- خوب؟

- ریش را زدم. رفتم توی سوپر مارکت. ایرج بود با یکی دو خارجی. هم را نمی‌شناختیم. نگو این‌ها کیس هستند. گفتم مهمانت را جوری می‌گردانم که حال کنی. خودتم بیا. گفتم سواری عالی می‌آورم. ویلای عالی. اطعمه. اشربه. همه چیز. بگذار لذّت ببرند از ایران. گفت تو کی هستی؟ گفتم تورلیدر حاذق. مثل بتون آرمه بود لامذهب. گفت خوبه. روزی چند؟ گفتم پول برای من افت کلاس دارد. اصلاً از پول بدم می‌آید. می‌خواهیم حال کنیم...

بعد به فکر فرو رفت. انگار چیزی یادش آمده باشد. روح‌الله گفت:

- ادامه‌اش؟

- فردا صبح آمد و یکی محکم خواباند توی گوشم. گفت برو گمشو. فرمانده جنگی تو! خجالت نمی‌کشی؟ گفتم به تو چه ربطی دارد؟ گفت برو گمشو. دفاعت از مملکت را پیش من بی‌اعتبار نکن. برو تورلیدر اطعمه و اشربه… گراز و لیکور روی دستم باد کرد.

روح‌الله گفت:

- واقعاً برای‌شان گوشت گراز و مشروب تهیه کرده بودید؟

- پس چی؟ کاست حاج منصور تهیه می‌کردم؟ اتّفاقا دوره «سلام من به مدینه» بود…

 

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی