سهراب دوازده ساله که پس از شهادت هم کلاسی اش، در آرزوی رفتن به جبهه به سر می برد، پس از آن که به سختی رضایت پدرش را به دست می آورد، راهی جبهه می شود. در آن جا به علت سن کم حاضر به پذیرش او نمی شوند و تنها با پادرمیانی پیرمردی که وظیفه ی آبرسانی دارد، قرار بر آن می شود به مدت یک هفته، همراه او در پشت جبهه بماند. یک هفته ی حضور سهراب در جبهه، با عملیات آزادسازی خرمشهر هم زمان می شود. پیرمرد سقا، بابا رستم، هرجا که می رود، سهراب را با خود همراه کرده و به سختی از وی مراقبت می کند. شبی بابا رستم متوجه می شود فرزندش، امیر، بر اثر اصابت یک خمپاره به سنگرش به شهادت رسیده است. پس از آن، پیرمرد که دلش شکسته به سهراب به چشم پسرش نگاه می کند. پس از حمله ی ایران و بازپس گیری خرمشهر، که سهراب خود شاهد آزادی اش بوده، درست در لحظه ای که پسر نوجوان می اندیشد برای همیشه اهل جبهه و ساکن آن جا شده، پیرمرد به او یادآوری می کند که یک هفته به پایان رسیده و او باید به خانه بازگردد.

آقای کاشانی، دبیر بازنشسته تاریخ، حدود شش ماه بود که همسرش مهرانگیز را ترک کرده بود. اوایل بهار بود که یک روز صبح زود مهرانگیز را بیدار کرده و به او گفته بود که سال هاست با خوبی و احترام زندگی کرده اند، اما دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد. بعد چمدانش را برداشته و رفته بود. مهرانگیز بهت زده، برخاسته بود. مهرانگیز می دانست که کاشانی را غم دوری بچه هایش، بابک و پریسا آواره کرده بود. از وقتی آنها رفته بودند، دیگر نه جایی می رفت و نه زیاد حرف می زد. مدتی مهرانگیز فکر می کرد که کاشانی دلش برای او و خانه تنگ خواهد شد، اما هنوز خبری از او نبود. کم کم مهرانگیز نیز کسل شد و حتی از نگاه کنجکاو مردم محل دوری می کرد و برای خرید به بازار تجریش می رفت. یک روز او به کوهپیمایی رفت و با عبور از هر صخره ای احساس نیرو و جوانی می کرد. او آنقدر بالا رفت تا به دریا رسید. گویی زندگی تازه ای یافته بود و با خود فکر می کرد که اگر کاشانی او را در این سر زندگی می دید، شاید دوباره بازمی گشت و به جای خانه نشستن با هم کوه می آمدند و به قله می رسیدند و به دریا نگاه می کردند. این کتاب حاوی داستان های کوتاهی با عنوان های فرید، بیدار خواب گوهر، فرح، تابستان تمام شد و پری است.

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی