شبی «شاپور»، ندیم خسرو پرویز، در ایوان مداین خطاب به شاهزاده درباره زنی با نام «مهین بانو» سخن می گوید که از اران تا ارمنستان همه به فرمان اوست. و در ادامه می افزاید: این زن برادرزاده ای با نام «شیرین» دارد. خسروپرویز درباره شیرین شب و روز می اندیشد و سرانجام قرار از دست داده و چاره کار از شاپور می خواهد, شاپور در طلب شیرین به کوهستان ارمن رفته و با رسیدن به آنجا تصویر خسرو پرویز را بر کاغذ نقاشی و بر درختی آویزان می کند. شیرین با مشاهده چهره خسرو پرویز بیهوش می شود و زمانی که به هوش می آید و آن تمثال را می طلبد ندیمانش می گویند که دیوان آن را از ما دزدیدند. شیرین از آن پس برای دیدن خسروپرویز سوار بر اسب شده و به قصد مداین می تازد, از طرفی نیز فرهاد به کار تیشه زنی مشغول است و به عشق شیرین گرفتار می آید، اما سرانجام بر سر این عشق جان می بازد. مجموعه حاضر مشتمل است بر چند داستان کهن فارسی نظیر خسرو شیرین، یوسف و زلیخا، و نل و دمن که به نثر روان برگردانده شده و با معرفی اجمالی نویسندگان آنها در آغاز هر داستان همراه است.

توضیحات

کتاب شوشو اثری است از سید سعید هاشمی، به چاپ انتشارات کتابستان معرفت. مجموعه داستان طنز حاضر برای نوجوانان نگاشته شده و بیانگر مشکلات امروزی این گروه سنی است.

گزیده ای از کتاب

ننه جون مثل همیشه لنگ لنگان با پاهای پر از دردش آمد و روی مبل نشست.

مامان گفت: « ننه جون بشینید پشت میز می خوام غذا بکشم.»

ننه جون بلند شد برود پشت میز. یک لحظه مکث کرد. دست برد سمعکش را توی گوشش جابه جا کرد.

ـ وا… نمی دونم چرا سمعکم زوزه می کشه؟

ای داد بیداد! اوضاع خیلی خوب بود، ننه جون هم وارد گود شد. ننه جون خیلی سریش بود. اگر به چیزی بند می کرد تا ته و تویش را درنمی آورد دست نمی کشید.

فوری گفتم: «چه زوزه ای ننه جون؟»

ـ چی بگم ننه؟ انگار سگ تو گوشامه.

گفتم: «چه حرفایی ننه جون. مگه می شه سگ توی گوش آدم باشه؟»

میز آماده شد و همه نشستیم پشت میز، اما من حسابی استرس داشتم. نگاهی به خورش وسط میز انداختم. کمی خورش ریختم روی برنجم و وقتی دیدم همه مشغول هستند، یواشکی گوشت هایش را برداشتم و ریختم توی جیب شلوارم. بعد هم هول هولکی شروع کردم به برنج خوردن. صدای زوزه ی شوشو گاهی ضعیف و گاهی بلند به گوش می رسید.

معرفی ازکتاب: کتاب ازدواج اجباری با ملکه سنسنا اثری است از محمد رمضانی به چاپ انتشارات پیدایش. رمانی طنز درباره پسری که درست در روزهای نزدیک به سال نو با حرکتی اجباری یعنی پاک کردن لوستر آن هم روی نردبان لق پایش به سرزمین برق باز می شود و در دام ملکه سنسنا می افتد. سیاوش مجبور است برای راحت شدن از شرایطی که در آن گرفتار شده و برگشتن پیش خانواده اش مراحل سختی را پشت سر بگذارد وگرنه باید به ازدواج اجباری با ملکه سنسنا تن بدهد.

گزیده ای ازکتاب: ادامه داد: «می دونی سیا! تا وقتی یه چیزی رو دوست داری، از ته دل دوست داری، هیچ وقت کاملا نمی میری.»برگشت رو به من. پرسید: «چیزی هست دوستش داشته باشی؟ کدوم غذا، کدوم لباس؟ کدوم لیوان و بشقاب و قاشق؟ کدوم گوشه ی اتاق برای نشستن؟ کدوم آهنگ؟ کدوم هنرپیشه؟ حتی کدوم نیمکت تو کدوم پارک؟ اگه چیزی نیس، از این به بعد اطرافت رو دقیق تر نگاه کن! سعی کن چیزهایی برای دوست داشتن پیدا کنی.»گفتم: «نه، چیزی نیست. چیزی نیست خیلی دوستش داشته باشم. کاش بود! کاش…!»

«بالتازار» نوجوانی زیباروی و لاغراندام، در کنار رود نیل، در مصر زندگی می کرد. با حمله سیاهان وحشی، دهکده آنها به آتش کشیده شده و خانواده اش کشته شده بودند. او زنده مانده بود و در بازار حراجی بردگان شهر ممفیس به ارباب تازه ای فروخته شده بود. ارباب، وی را به عنوان هدیه قبل از ازدواج، به همسر زیبای خود پریساتیس، دختر یکی از بازرگانان بابل داده بود و پریساتیس از این هدیه خرسند بود. او اکنون بعد از چهار سال در نیکارشوش، در پایتخت دوم دولت بزرگ پارسی و در باغ یکی از قصرهای سرسبز و بزرگ اردشیر اول پادشاه ایران به سر می برد. اردشیر، پادشاه بزرگ بعد از بیست سال از بابل به قصد شوش در حرکت بود، او برای استراحت و سپردن امپراتوری بزرگ پارسی به پسرش «خشایار دوم» و برای گذراندن باقی عمرش به شوش می آمد. سرنوشت بالتازار و پریستاتیس به هم گره خورده بود و در نیکارشوش آن دو منتظر ادامه سرنوشت خود بودند. این رمان تاریخی در دو بخش به نام های پریستاتیس؛ و شمشیر خدایان به تصویر کشیده شده است.

معرفی کتاب: مسافر دمشق؛ روایتی داستانی و متفاوت از مدافعان حرم  زندگی چند جوان مدافع حرم که همگی در دمشق با هم آشنا شده‌اند. راوی با سرک کشیدن به زندگی خصوصی این مدافعین قصد دارد به جای مبارزات برون مرزی گوشه‌هایی از زندگی خصوصی آنها را به تصویر بکشد. نویسنده هر از چندگاهی در مورد حضرت زینب سلام الله علیهاکه مسافر حقیقی دمشق است ، دل مویه‌هایی را می‌آورد. در پایان خود راوی مسافر دمشق می‌شود.

گزیده ای ازکتاب: همه روزی زمین‌گیر می‌شوند. همه‌ی نوع ِبشر زمین‌گیر شدن را تجربه می‌کنند. اما جنس زمین‌گیر شدنشان با هم فرق می‌کند.یکی را اندوه دنیا زمین‌گیر می‌کند و یکی را اندوه آخرت. یکی را وصل و یکی را فراق.هرکسی به‌ اندازه‌ی ترس‌ها و آرزوهایش زمین‌گیر است اما نمی‌داند. من اما زمین‌گیر کسی شدم که قلم هنگام نوشتن از او خم می‌شود.خودم را جای بانو می‌گذارم. از بالای تل، داد می‌زنم. وقتی‌که می‌بینم تمام زندگی‌ام را می‌خواهند از من جدا کنند. داد می‌زنم اسمش را. اما انگار داخل خلاءای بلندبلند گریه می‌کنم. خودم صدای خودم را نمی‌شنوم. گویی وقتی قرار است اتفاقی بیفتد تمام عالم سِر می‌شود. در زمان متوقف می‌شود. سکته می‌کند و از هیچ‌کس کاری برنمی‌آید و فقط آن اتفاق است که جریان دارد و می‌افتد و تو چه کشیدی زینب؟ راویان از صدای تو، از اشک تو، از مویه تو چیزی ننوشته‌اند. مقتل‌نویسان تو را از حسینت دور نوشته‌اند و دستتان را کوتاه و من خوانده‌ام که زینب بی‌حسین می‌میرد. و من خوانده‌ام که زینبی بر بلندای تَل، در سینه‌اش احساس سنگینی کرد و ذره ذره جان داد.مورخان از زاویه دیدتان گفتند:«وَ مَا رَأَیت َإلاَ جَمیلاَ.».

معرفی کتاب: داستان های این کتاب کوتاه، آموزنده و برخاسته از فرهنگ ایرانی و اسلامی هستند و متناسب با سن نوجوانان برگزیده شده اند. آن ها می توانند هر روز خود را به یکی از این قصه های کهن اختصاص دهند و از محتوای آن در زندگی روزمره خود بهره ببرند و با توجه به آن چه که می آموزند بهترین داستان را در زندگی خودشان رقم بزنند.

گزیده ای ازکتاب: جوانی قوی بود، که از نامرادی روزگار، جانش به لب آمده بود. شکایت، پیش پدر برد و گفت: «عزم سفر دارم تا شاید به یاری اقبال و زور بازو، به آرزوهایم برسم.»

پدر گفت: «پسر جان! خیال های باطل را از سرت بیرون کن که بزرگان گفته اند: «دولت نه به کوشیدن است، چاره تو، کم جوشیدن است.» بهتر است که کم تر غم و غصه مال دنیا را بخوری و زیاده خواهی نکنی. این را بدان که بخت، یار تو نباشد، عقل هم به کارت نخواهد آمد.»

پسر گفت: «پدر! فواید سفر خیلی زیاد است: هم از جهت آرامش خیال و تفریح و دیدن عجایب، و هم از جهت به دست آوردن مال. چندان که سالکان راه خدا گفته اند: «پیش از آن که از جهان بروی، برو در جهان تفریح کن و لذت ببر.»

پدر گفت: «ای پسر! بله، منافع سفر بی شمار است؛ اما این فایده ها مخصوص پنج گروه است:

نخست، بازرگانی که با ثروت زیاد و غلامان و کنیزان و شاگردان چابک، هر روز به شهری و هر شب به سرپناهی و هر دم به تفرجگاهی از دنیا می رسد. دوم، عالمی که دانش و فصاحت و بلاغت دارد و هر جا می رود، مردم به خدمت او در می آیند و او را اکرام می کنند.

سوم، فرد خوب رویی که جمال و زیبایی دارد و هرکس با دیدن او میل به گفت و گویش پیدا می کند که بزرگان گفته اند: کمی جمال، بهتر از مال زیاد است. مردم مصاحبت با شخص زیبا رو را همه جا غنیمت می شمارند و خدمتش را به جا می آورند.

چهارم، فرد خوش آوازی که نغمه زیبایی دارد و به واسطه صدای خوش خود، دل مشتاقان را صید می کند و همه به هم نشینی با او رغبت دارند.

پنجم کشاورزی که با سعی و تلاش، محصولی به دست می آورد و آبروی خود را به خطر لقمه نانی نمی ریزد…

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی