لیست کتاب های شعر نوجوان

کتاب «مقتل نوجوان» زندگینامه و سیر حوادث منتهی به کربلا و عاشورا را بطور مستند و عالمانه و بر طبق شیوه «مقتل نویسی» امّا روان و ساده ویژه نوجوانان، تدوین و به تصویر کشیده است. «مقتل خوانی» از جمله سفارش‌های ائمه علیهم‌السلام در عزای سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. در ماه محرم خیمه‌های هیأت‌های مذهبی برپا می‌شوند و پرچم‌های «هیهات مناالذّله» در سراسر کشور خبر از رسیدن شور شیدائی، عشق و تشنگی، زیبائی و شهادت، اسارت و حزن و اندوه می‌دهند. نوجوانان نیز در این ماه خیمه‌هائی به عشق حضرت قاسم بن الحسن و حضرت علی‌اکبر و حضرت علی‌اصغر علیهم‌السلام برپا می‌کنند. مطالعه این کتاب در خیمه‌ها و در خانواده‌ها، برای نوجوانان، معرفت افزا و تقویت کننده ایمان و عشق به سالار شهیدان و راه شهادت، و کینه و نفرت به یزیدیان همیشه تاریخ و در این زمان نسبت به آمریکا و اسرائیل و تکفیری‌های جهان اسلام که در کشتار مسلمانان مظلوم شمر گونه عمل می‌کنند؛ می‌گردد.

توضیحات

کتاب شوشو اثری است از سید سعید هاشمی، به چاپ انتشارات کتابستان معرفت. مجموعه داستان طنز حاضر برای نوجوانان نگاشته شده و بیانگر مشکلات امروزی این گروه سنی است.

گزیده ای از کتاب

ننه جون مثل همیشه لنگ لنگان با پاهای پر از دردش آمد و روی مبل نشست.

مامان گفت: « ننه جون بشینید پشت میز می خوام غذا بکشم.»

ننه جون بلند شد برود پشت میز. یک لحظه مکث کرد. دست برد سمعکش را توی گوشش جابه جا کرد.

ـ وا… نمی دونم چرا سمعکم زوزه می کشه؟

ای داد بیداد! اوضاع خیلی خوب بود، ننه جون هم وارد گود شد. ننه جون خیلی سریش بود. اگر به چیزی بند می کرد تا ته و تویش را درنمی آورد دست نمی کشید.

فوری گفتم: «چه زوزه ای ننه جون؟»

ـ چی بگم ننه؟ انگار سگ تو گوشامه.

گفتم: «چه حرفایی ننه جون. مگه می شه سگ توی گوش آدم باشه؟»

میز آماده شد و همه نشستیم پشت میز، اما من حسابی استرس داشتم. نگاهی به خورش وسط میز انداختم. کمی خورش ریختم روی برنجم و وقتی دیدم همه مشغول هستند، یواشکی گوشت هایش را برداشتم و ریختم توی جیب شلوارم. بعد هم هول هولکی شروع کردم به برنج خوردن. صدای زوزه ی شوشو گاهی ضعیف و گاهی بلند به گوش می رسید.

جواکین، پسری که بینایی‌اش را از دست داده، از پدرش کژه اسبی به نام لیندا هدیه می‌گیرد. لیندا اسب سرکش و ناآرامی است که به کسی سواری نمی‌دهد و کم‌تر کسی جرئت دارد به آن نزدیک شود. با این حال، جواکین آن را رام می‌کند و کم کم موفق می‌شود که بدون زین و دهنه از کژه اسب سواری بگیرد. از آن پس لیندا برای پسر نابینا حکم چشم‌هایش را دارد. رابطه‌ی عجیب بیم جواکین و لیندا روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. سرانجام روزی فرا می‌رسد که پسرک باید چشمش را عمل کند. لیندا را تا بهبود وضعیت جواکین به مزرعه‌ای می‌فرستند تا در کنار اسب‌های دیگر باشد. اما لیندا به همراه کژه اسب دیگری از مزرعه فرار می‌کند... درباره‌ی نویسنده: هلن گریفیتس، نویسنده‌ی انگلیسی- اسپانیایی، در سال 1939 در لندن به دنیا آمد. او تجربه‌ی نوشتن را از نوجوانی آغاز کرده، هرچند خودش آثار دوره‌ی نوجوانی‌اش را خام می‌داند. بیش‌تر آثار گریفیتس درباره‌ی حیوانات است. او در این آثار معمولا به توصیف خشونت جوامع انسانی در رابطه با حیوانات می‌پردازد. برخی منتقدان آثار او را غم‌انگیز و حتی تیره توصیف کرده‌اند؛ در حالی که گریفیتس خود می‌گوید قصد داشته دنیای حیوانات را بیرون از فضای احساساتی و رمانتیکی که در اغلب داستان‌ها می‌بینیم، تصویر کند... . 

معرفی کتاب: این اثر یادآوری خاطرات کودکیها و اتفاقات دوران مدرسه است و بازتاب حسی و تجربی آن در اتصال با رشادتهایی که در حساسترین وقایع روزهای سخت دفاع مقدس که بروز مردانگی شخصیت داستان از نوجوانی رنجور و ضعیف، مخاطب را متحیر و شیفته میسازد.
تمامی ظرافت نویسندهی این داستان، در شیفتگی مخاطب برای دنبال نمودن وقایع، متأثر از حواس ملموس با داستان است که این اثر را جذاب ساخته است.

گزیده ای ازکتاب: در بخشی از این داستان که مربوط به حضور او در شب عملیات و میدان مین است می خوانیم: «خمیده خمیده حرکت می کنیم. به یک دشت می رسیم. در تاریکی به سختی حلقه های سیم خاردار را می بینم. علی رضا و دایی عزت سیم خاردارها را با احتیاط می بُرند. من و احسان دو طرف سیم خاردار بریده شده را می گیریم. علی رضا و دایی عزت جلو می خزند و کاردشان را تو زمین فرو می کنند. با اشاره علی رضا، من و احسان سینه خیز در حالی که هنوز سیم خاردارها را نگه داشته ایم، جلو می رویم. علی رضا دو طرف سیم خاردارها را به هم گره می زند. بعد با دایی عزت تندتند مین ها را خنثی می کنیم و جلو می خزیم. ناگهان یک منور در آسمان روشن می شود. هر چهار نفر به زمین می چسبیم. نفس در سینه ام حبس می شود. صورتم را در خاک فرو می کنم. بوی خاک در مشامم می پیچید. چند لحظه بعد منور خاموش می شود. دوباره حرکت می کنیم. حواسم است که دستم به سیم تله ای گیر نکند. سمت چپم پر از انواع مین های منور جهنده است. می دانم اگر یکی از مین های جهنده عمل کند، به هوا بلند شده و تا چند متر اطرافش ساچمه پرتاب می کند. به یک کانال می رسیم. حالا چشمانم به تاریکی عادت کرده است ...»

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی