کتاب «خط مقدم» برشی مستند از میانه خط زندگی حسن طهرانی مقدم است که به دور از تخیل و رویاپردازی های نویسندگی به نگارش درآمده و از مرداد سال ۶۳ تا دی سال ۶۵ را شامل می شود. مقطعی که اتفاقا پر از حادثه و موانع پیچیده است. پر از «نمی توانی ها» و «دیگر نمی شودها»، پر از جمله «اینجا دیگر آخر خط است.»

در مقدمه این کتاب می خوانیم: «اغلب زندگی ها ناصافند. بالا و پایین دارند. درّه و تپّه می شوند. دور می خورند. گاهی برمی گردند سرجای اولشان. گاهی سینوسی می شوند و مجموع بالا پایین رفتن شان یکی می شود. گاهی هم بعد از هر سقوط شیب می گیرند و افتان و خیزان خودشان را به جایی بالاتر از نقطه اول می رسانند.

اما خط زندگی بعضی ها از یک جایی به بعد «نمایی» می شود و بالا می رود. آن قدر بالا که آخرش دیده نمی شود.

خط زندگی حسن طهرانی مقدم پر از حادثه است. پر از بالا پایین های ناگهانی و حساس. پر از موانع پیچیده. پر از «نمی توانی» ها و «دیگر نمی شود»ها. پر از جمله «اینجا دیگر آخر خط است». پر از سنگ هایی که جلوی راهش افتاده و موانعی که جلوی پایش سبز شده. اما همه را گذرانده. هیچ وقت نایستاده و توقف نکرده است.

هیچ وقت «شیبَش» منفی نشده و هیچ وقت برای بالارفتن بر روی خط های دیگر سوار نشده. همین ها بوده که خدا هم انگار به خط زندگی اش برکت داده. هرچه به انتها نزدیک تر شده تابع زندگی اش نمایی تر شده و آخر خطش مثل موشک اوج گرفته و بالا رفته. آن قدر بالا که بیشترخط ها به گَردش نمی رسند. خط هایی که مثل زندگی های ما درگیر «محور افقی» شده اند و با «محور عمودی» قهرند.

این کتاب برشی است مستند از میانه خط زندگی حسن طهرانی مقدم به دور از تخیل و رویاپردازی های نویسندگی. از مرداد سال 63 تا دی ماه سال 65. مقطعی که اتفاقا پر است از حادثه و موانعپیچیده. پر از «نمی توانی» ها و «دیگرنمی شود»ها. پر از جمله «اینجا دیگر آخر خط است».
اولین گام های پژوهشی مان را پیش از انتشار این کتاب در سال 1384 و با تشویق و حمایت های سردار شهید حسن طهرانی مقدم برداشتیم. آن زمان هدفمان جمع آوری خاطرات و مستندات دوران دفاع موشکی بود. سردار طهرانی مقدم در آن ایام فرماندهی موشکی نیروی هوایی سپاه را عهده دار بودند و این برایمان موجب دلگرمی بود.
در ابتدای کار شیوه پژوهشی ما بررسی تاریخی بازنگرانه بود و بنابراین می بایست به افرادی که در آن مقطع و در آن واقعه تاریخی حضور داشتند مراجعه می کردیم و با آن ها مصاحبه انجام می دادیم؛ اما در همان ابتدا با مشکلات بسیاری مواجه شدیم.
سردار طهرانی مقدم در مصاحبه، بیش از آن که از خود بگویند از یاران شهیدشان گفته بودند و علاقه مند بودند که زحمات رزمندگان گمنام یگان موشکی در تاریخ ثبت و ضبط شود و به این حقیر تاکید می کردند که این شهدا را برای مردم الگو کن و این کار مرا سخت می کرد.
چند ماه بعد پیگیر گرفتنِ وقت مجدد برای مصاحبه بودیم که در حادثه انفجار 21 آبان 1390 شهید حسن مقدم به آرزوی دیرینه شان یعنی شهادت نایل شدند و ما را داغ دار کردند و کار سخت تر شده...
از یک طرف حسن آقا به یاران شهیدش پیوسته بود و می خواستیم برایش بنویسیم، و از طرف دیگر به مسئولیتی که بر گردنم گذاشته بود فکر می کردم و نمی توانستم آن کار را ناتمام بگذارم. لذا تصمیم گرفتیم در اولین قدم با ادامه همان مسیر، شهید مقدم را هم به همراه یارانش به جامعه معرفی کنیم.

معرفی کتاب: شهید مصطفی کاظم زاده در 9 شهریورماه 1344 در محله شاهپور دیده به جهان گشود. این کتاب به زندگینامه، آشنایی، آشنایی با امام، عضویت در حزب الله شرق تهران، حضور در جبهه و آشنایی با رزمندگان دفاع مقدس، عملیات رمضان، وصیت نامه خوانی، تشییع و شهادت و ... به همراه آلبوم تصاویر و اسناد منتشر شده در مطبوعات کشور در هنگام شهادت وی می پردازد.
کتاب «از معراج برگشتگان» که دربردارنده خاطرات حمید داوودآبادی در طی سال هایی ابتدایی انقلاب تا پایان جنگ است، فصلی دارد که به آشنایی وی و شهید «مصطفی کاظم زاده» می پردازد. این فصل یکی از بخش هایی بود که خیلی مورد توجه و استقبال مخاطبان قرار گرفت. به همین خاطر نویسنده تصمیم گرفت محتوای آن فصل از کتاب را با خاطراتی که از آن شهید از سال های بعد جنگ دارم ضمیمه کند و همراه با عکس و اسناد که از این شهید برجای مانده است به صورت یک کتاب مستقل منتشر کند.

گزیده ای ازکتاب: چه کار باید می کردم، اصلا چه کار می توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می رفت: تنهای تنها. اما من نمی خواستم بروم. اصلا من اهل رفتن نبودم. نه می خواستم خودم بروم نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم. برنامه ها داشتم برای فرداهای دوستی مان. حالا او داشت می رفت. او داشت می شد رفیق نیمه راه. من که ماندم! من که اصلا اهل رفتن نبودم.ماندن مصطفی، برای من خیلی مهم و با ارزش تر بود تا رفتنش. حالا باید او را چه طوری از رفتن منصرف می کردم. بدون شک خودش بود. مگر نه اینکه من نخواستم بروم و نرفتم؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می کردکه نرود، حتما می توانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری می کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود. باید با خواست و تمایل او، نظر خدا را هم برمی گرداندم!

معرفی کتاب: حسین ابراهیم زاده که سالیان متمادی در زمینه جریان شناسی و مطالعات و تالیفات سیاسی و اجتماعی شهره بوده و آثار گوناگون قلمی وی مورد استفاده اندیشمندان و فرهیختگان جوان این مملکت است، بنا بر احساس ضرورت اقدام به تالیف کتاب حاضر کرده است.این اثر همچنان که از نامش پیداست، در زمینه امر به معروف و نهی از منکر احزاب سیاسی، مطلب ازنده ای را با الهام از متون دست اول دینی به رشته تحریر در آورده که مطالعه آن، نگاه نو و به روزی را نسبت به فریضه کم نظیر امر به معروف و نهی از منکر به مخاطب می بخشد.

گپزیده ای ازکتاب:امر به معروف و نهی از منکر در اسلام را می توان به نخ تسبیحی تشبیه کرد که اصول حاکم بر فعالیتها و زندگی سیاسی و اجتماعی که در اسلام به آن اشاره شده است و باید با رویکرد مومنانه تعریف کرد، به وجود آن بستگی دارد.
هرگونه بی توجهی به این اصل، به فروپاشی و گسستگی اصولی می انجامد که حیات فردی و اجتماعی مومنانه به موجودیت آن وابسته است. به همین دلیل است که اگر یک جریان و یا حزب و دسته سیاسی نسبت به این اصل حاکم بی توجهی نشان دهد، نباید در خروج وی از مدار اسلام و انصاف تردید کرد. به همین دلیل است عناصر وابسته به این جریانها و احزاب، نوعا در مناظرات سیاسی خود به شدت از طرح مبانی اسلام و سخن گفتن از مبناها پرهیز و خود و جامعه را سرگرم جزئیاتی می کنند که آنان را به اهداف و سیاستهای خود نزدیک می کند.

معرفی کتاب: روایتی داستانی از زندگی فرمانده مدافع حرم شهید شعبان نصیری،‌ مشاور حاج قاسم سلیمانی: سردار «حاج شعبان نصیری» که از یادگارانِ 8 سال دفاع مقدس بود و سابقه ی حضور طولانی در «سوریه» به منظور دفاع از «حرمِ بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)» را در کارنامه ی خود داشت، در شبِ اول «رمضان المبارک» سال 1396، در جبهه ی «عراق» و طی عملیات آزادسازی «موصل» از اشغالِ «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» بال در بال ملائک گشود.
شهید شعبان نصیری در قرارگاه فوق سری نصرت نیز حضور موثری داشت و فعالیت های گوناگونی را در کنار فرماندهان این قرارگاه از جمله سردار محمد باقری و سردار شهید علی هاشمی انجام می داد.
پس از مدتی به لشگر 9 بدر رفت. مدتی در این لشگر به فرماندهی شهید اسماعیل دقایقی فعالیت کرد و با شهادت این سردار در عملیات کربلای 5، در جایگاه رییس ستاد این لشگر به فرماندهی حاج محمدرضا نقدی مشغول فعالیت شد.
حاج شعبان نصیری با آغاز درگیری های سوریه و عراق، دوباره لباس رزمش را به تن کرد و راهی دمشق و حلب و کربلا و سامرا شد. او حضور موثری در سوریه داشت و رفاقت و نزدیکی اش به فرمانده دلاور نیروی قدس سپاه، سردار حاج قاسم سلیمانی باعث شده بود از مشورت های او در عرصه های مختلف، استفاده کنند تا اینکه منطقه عمومی تل‌عفر در غرب موصل، مقتل او شد و در شب اول ماه مبارک رمضان 1438 (حدود ساعت 7 عصر جمعه 5 خرداد 1396) به همراه جمعی از دوستانش در کمین تله انفجاری داعش افتاد و به سوی یاران شهیدش پرکشید. او بعد از نماز ظهر، غسل شهادت کرده بود و به گفته همراهانش، چهره آرامَش، نورانی تر شده بود. کتاب خاطرات شعبان نصیری روایتی است داستانی از زندگی سراسر اخلاص و جهاد این فرمانده گمنام که با بیش از 100 نفر از همرزمان و دوستان و نزدیکانش از جمله سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس، ابو مهدی المهندس (فرمانده حشد الشعبی عراق) و همچنین حجت‌الاسلام «سید سعیدرضا عاملی» دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی و... مصاحبه شده است. در مراسم چهلم سردار بی‌ادعا، شهید «شعبان نصیری»، حاج «قاسم سلیمانی» از این شهید عزیز این گونه یاد نمودند: "شهید نصیری از اولیای الهی بود که در جامعه‌ی ما مخفی ماند. او مثل شیشه عطر بزرگی بود که باید درِ آن برداشته می‌شد، تا جامعه‌ی ما عطر آن را استشمام کند و بشناسد خصوصیات چنین شهیدی را..."

گزیده ای ازکتاب: یادم می آید یک بار در مصاحبه ای گفت :« چرا شهدا رو آدم هایی بزرگ و دست نیافتنی معرفی می کنید . من که چیز غیر معمولی در آن ها ندیدم . باور کنید اون ها آدم های معمولی ای بودن.» خودش هم همین طور بود . خیلی معمولی . مثل بقیه ی آدم ها ناراحت می شد ، خوشحال می شد، جواب تلفنش را اگر نمی دادی دلخور می شد و قهر می کرد ، جوک می گفت ، مسافرت می رفت ، محبت می کرد ، عشق می ورزید ، می گفت و می خندید ، فال حافظ میگرفت ، حتی می ترسید! البته نه از داعش ، یک بار ترک موتور دوستش نشسته بود . راکب طوری از بین دو اتوبوس رد شد که اگر حاج شعبان « بسم الله » را نگفته بود ، هر دو آن وسط له شده بودند ! هر چند آن جا هم ترس اش از این بود که نکند آخر کارش این چنین تمام شود . حاج شعبان خیلی معمولی بود . درست که فکر می کنم می بینم آن که غیر عادی است ما هستیم نه شهدا !

معرفی کتاب:  زندگینامه داستانی  شهید  مدافع حرم محمد رضا دهقان امیری  به روایت خانواده ، دوستان و همرزمان گمنام.  شهید مدافع حرم «محمدرضا دهقان امیری» متولد 26 فروردین 1374 در استان تهران دیده به جهان گشود. در تاریخ 21 آبان ماه سال 1394 با عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شد و همزمان با آخرین روزهای ماه محرم الحرام در نبرد با تروریست‌های تکفیری در حومه حلب طی عملیات محرم خلعت شهادت پوشید ودر تاریخ 25 آبان در امام‌زاده علی اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

گزیده ای ازکتاب: می دانی آرزوی دو چیز به دلم ماند . هم دلم می خواست یک دل سیر کتکت می زدم و هم دلم می خواست یک یادگاری از تو داشته باشم . در جریان یادگاری ها که هستی . همه را گذاشتند توی ویترین و درش را چند قفله کرده اند . از تو فقط چند عکس دارم که آن ها را هم از مهدیه گرفته ام . هر چه که از تو مانده را مامان فاطمه بلوکه کرده . حتی کم مانده دور ویترین سیم خاردار بکشند . البته حق هم دارند . من اگر بودم شاید دزدگیر هم نصب می کردم . چه صحنه بامزه ای می شود که مثلا یک نفر مهمان خانه شما باشد و بخواهد دور از چشم بقیه در ویترین را باز کند . آن وقت آژیر دزدگیر رسوایش می کند . من هم به قول خودت گوریل شدم وقتی که به مهدیه گفتم در ویترین را باز کند و گفت در ویترین چند قفله ست و کلیدش را هم احتمالا یک نفر قورت داده ...

چه خوش روزی بودی! همرزمانت برایت دو پرچم آورده بودند. یکی از پرچمها متبرک حرم بود با ذکر«لبیک یا زینب» همه میگفتند« محمدرضا خوش روزی بوده که دو پرچم نصیبش شده» میگفتند« پرچم یه نشونه از حضرت زینب بود که میخواست به شما بگه هدیهتون رو پذیرفته» پدر و مادرت چه هدیه ای بهتر از تو داشتند برای تقدیم کردن؟ و چه دلیل و حجتی بهتر از این پرچم متبرک برای قبولی نذر و هدیه؟ پرچم چه به موقع رسیده بود. قلب مادرت با دیدنش آرام شد. یک ربع تمام فقط به پرچم نگاه میکرد. پرچم را روی قلبش میگذاشت و عطرش را به مشام میکشید. وقتی پرچم را روی پیکرت میکشیدند، فرماندهات گفت« صاف و مرتب بکشید. مثل خودش باسلیقه باشید» به جز پرچم چیزهای دیگری هم بود که باید همراهت میکردند. انگشتری که به مهدیه سفارش داده بودی و شال عزایت. همان شالی که هیچوقت اجازه نمیدادی شسته شود. به مادرت میگفتی« نشور. مگه کسی شال عزا رو میشوره؟ آیت الله مرعشی نجفی نزدیک چهل سال شال عزاش رو نشست» شالت هدیه مهدیه بود. هفت هشت سال، تمام ایام محرم و فاطمیه و عزاداریها همراهت بود. یک شال مشکی نخی بلند. آنقدر بلند که تا روی زانوهایت میرسید. و همیشه یک دور، دور گردنت میپیچیدی. چقدر دوستاش داشتی. هر وقت همراه پدرت هیئت میرفتی شال را دور کمرت میبستی. با همان شال دیگ نذری را بلند کرده بودی و شالت چرب شده بود. باز هم اجازه ندادی شسته شود. قبل از رفتنت شال را جاگذاشته بودی و همراه خودت نبرده بودی. قبل از محرم با مادرت تماس گرفتی و گفتی« مامان شال عزام رو احتیاج دارم. هرجا هیئت رفتی، شالم رو ببر و اشکات رو با اون پاک کن» مگر میشد تو برای کاری به مادرت سفارش کنی و نه بگوید؟ اما سربهسرت میگذاشت و میگفت« مردونه است. اصلاً بو میده. نمیبرم» تو التماس میکردی که « حتماً چیذر برو» چون میدانستی به خاطر دوری مسیر، فقط سالی یکبار به چیذر میرود. گفتی« هرروز برو چیذر و شال عزای منم ببر»

معرفی کتاب: زندگی نامه شهید مافع حرم زکریا شیری به روایت مادرنویسنده این کتاب که قبلا با کتاب «یادت باشد» نگاهی عاشقانه به زندگی مدافعان حرم داشته است این بار در کتاب «کاش برگردی» در نگاهی تازه، داستان زندگی یکی از شهدای مدافع حرم را از زبان مادر شهید به روایت می نشیند و در صفحات مختلف نکات تربیتی یک زندگی ساده را با روایتی داستانی و جذاب تقدیم خوانندگان می کند.کتاب یادت باشد پنجره‌ای عاشقانه بود برای از خود گذشتن و کتاب کاش برگردی پنجره‌ای مادرانه است برای از کجا آمدن. کاش برگردی روایت تربیت حمیدها و زکریاهای عصر ماست.

گزیده ای ازکتاب: دستش را که گرفتم یخ کرده بود، پاهایش می لرزید، رو به من گفت: عزیز نمی تونم راه برم، منو بغل می کنی؟
یک دستی فاطمه را بغل کردم و با دست دیگرم دوچرخه اش را گرفتم و راه افتادم، فاصله زیادی تا خانه نبود ولی آن چند دقیقه خیلی سخت گذشت، فاطمه محکم دستانش را دور گردن من انداخته بود و آرام اشک می ریخت و من مجبور بودم مثل همیشه نقش مادری را بازی کنم که قرار است سنگ صبور این خانواده باشد.
هر چه جلوتر می رفتیم فاطمه محکم تر مرا بغل می کرد، می دانستم آغوش پدر می خواهد، حال خودم هم تعریفی نداشت، غربت خودم و دختر شهید را حس می کردم و روزهای سختی که قرار است بعد از این داشته باشیم.

معرفی کتاب: کتاب ماروپله داستان زندگی مدینه؛ ادمین کانال داعش در ایران را روایت می‌کند.فائقه میرصمدی ابتدا در آبان‌ماه سال ۹۶ دیداری با مدینه داشته و پس از این که مامورین امنیتی قدری درباره این زن و فرزندانش و محل زندگی و وضع اجتماغعی او برایش گفته‌اند، نسبت به زندگی او مشتاق‌تر شده است بنابراین تصمیم گرفته داستان زندگی این زن را بنویسد. مدینه در این کتاب درباره همه زوایای زندگی‌اش حرف زده است. تا حالا کتاب های متنوعی درباره اعضای گروهک داعش نوشته شده؛ ولی هیچ کس از ادمین کانال های داعش که در ایران فعالیت می کرد، خبری ندارد. کسی نمی داند این ادمین می تواند یک زن بیست و چند ساله باشد، زنی که مادر دو سه تا بچه قد و نیم قد است. زنی که با دو بچه راهی افغانستان شده، مدتی آنجا زندگی کرده و بعد دست بچه هایش را گرفته و از سرزمین داعش فرار کرده و برگشته است به ایران.
زنی ریزنقش با قد کوتاه. زنی که می تواند در یکی استان های شرقی، غربی یا جنوب شرقی کشور سکونت داشته باشد.«مار و پله» کتاب جدید نشر شهید کاظمی، روایت جذابی از زندگی «خانم ادمین» است، عنصر پیوستی گروهک داعش! زنی که از صحنه های دلخراش کشتار داعش، لذت می برد و فکر می کند دیدن اجرای حکم دین، خوب است.
زنی که وقتی دستگیر می شود، اعترافات جالبی درباره امیران داعش مطرح می کند.
*این کتاب را بخوانید و ببینید داعشی ها به چه چیزهایی فکر می کنند و چه چیزهایی برایشان ارزش دارد.

گزیده ای ازکتاب: 

۲ ماه از آزادی من می‌گذرد، امروز جلسه هفتگی دارم با سیمین. بارها به او گفته‌ام از بازجوی خودم وقت ملاقات بگیر و او هر بار بهانه‌ای می‌آورد و می‌گوید:

مدینه رابط تو، منم. شغل ما اقتضائاتی داره که نمی‌تونم برات توضیح بدم. هر بار گفتی، منم گفتم به خودم بگو، مطمئن باش که منتقل می‌کنم.

قول بده همه‌چیزو بگی.

باشه.

سیمین من می‌خوام برگردم افغانستان.

برای چی؟

نمی‌تونم اینجا بمونم.

می‌دونم سخت‌ه، ولی دوران سختش‌رو گذروندی، از این به بعد درگیری‌هات کمتر می‌شه.

سیمین به آقای حیدری بگو کارش دارم.

باشه. اگه موافقت کرد، به‌ت خبر می‌دم.

خیلی ممنون. جزاک‌الله خیرا.

آمین و ایاک.

احسنت سیمین خانوم. نمی‌دونستم تکیه‌کلام‌های مارو بلدی.

دیگه چه خبر؟ مدینه بگو از بابات چه خبر؟ از وقتی برگشته اوضاع‌ت بهتر نشده؟

آستین لباسم را بالا می‌زنم و دستم را نشان می‌دهم که از کبودی به سیاهی می‌زند. سیمین مات و مبهوت من را نگاه می‌کند. زبانش بند آمده.

چی بگم سیمین؟ تمام تنم همین‌جوریه. روزی که بابا برگشت، تا حد مرگ منو زد. به‌ش حق می‌دم. مادر ساده من مثلا اومد منو از زیر کتک باباجی نجات بده که گفت: " نزن! این طفلکی حمل داره!" بابا عصبانی‌تر شد و به‌قدری منو زد که نفسش بند اومد. نصف شب منو از خونه بیرون کرد، نشستم در خونه، جایی‌رو نداشتم که برم. بعد یک ساعت گلشن اومد تو کوچه که آشغال‌ها رو بگذاره، منو دید.

گلشن کیه؟

دوست مامانم، همسایه‌مون. گلشن هم می‌ترسید منو ببره تو خونه. تو حیاط یه تخت چوبی کوچیک دارند، بالش و پتو داد که همون‌جا بخوابم و گفت: " خدا کنه امان‌خان امشب بیدار نشه و توالت نره. حواست باشه اگه اومد، برو زیر تخت قایم شو." بنده‌خدا خیلی معذرت‌خواهی کرد که تو سرمای حیاط می‌خوابم. می‌گفت: " وقتی که رفتی افغانستان، آشناها و فامیل پشت سرت نفرین می‌کردند، وقتی برگشتی، همه با تنفر به‌ت نگاه می‌کردند، اما از وقتی مامورهای اطلاعات تو رو گرفتند، همه ازت می‌ترسند." سیمین!

کتاب رفیق مثل رسول، که نوشته‌ی نویسنده‌ی حوزه‌ی مقاومت شهلا پناهی است، نگاهی به زندگی و خاطرات مدافع حرم شهید محمدحسن (رسول) خلیلی دارد از دوران کودکی تا روز شهادتش دار..

درباره‌ی کتاب رفیق مثل رسول

محمدحسن (رسول) خلیلی در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۶۵ در تهران متولد شد. او که دانشجوی رشته‌ی مدیریت در دانشگاه اما حسن (ع) بود بر حسب وظیفه به سوریه اعزام شد و آنجا به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای بهشت زهرا است.

شهلا پناهی، برای نوشتن کتاب رفیق مثل رسول، از میان دریایی از خاطرات او عبور کرد و کتاب را با انجام ساعت‌ها مصاحبه و با کمک خاطرات تمام دوستان شهید رسول خلیلی نوشته است و از دست‌نوشته‌های او که خانواده‌اش در اختیارش گذاشته بودند نیز بهره برد. در کتاب رفیق مثل رسول، از دوران کودکی و مدرسه راهنمایی رسول همراه او می‌شویم و در تمام مراحل زندگی‌اش، تا کارگاه تخریب در حلب و حتی لحظه‌ی انفجار در تل حاصل هم با او هستیم. 

جملاتی از کتاب رفیق مثل رسول

به فرودگاه دمشق که رسیدیم، یکی دو نفر از بچه‌های ایرانی برای استقبال آمده بودند، سریع وسایلمان را تحویل گرفتیم و با ماشین‌هایی که داخل هرکدام دو نفر محافظ بود، به سمت شهر راه افتادیم. محل استقرارمان در حاشیه شهر و درست پشت حرم حضرت زینب (س) بود. همین حسن تصادف، فرصت دست روی سینه گذاشتن و سلام را به ما داد. به مقر که رسیدیم وسایل و کوله‌مان را گوشه سالنی که در اختیارمان گذاشته بودند، ریختیم. هرکس دنبال جایی بود برای چرت زدن. موفق شدیم و همان چند لحظه استراحت، زهر خستگی را از تن همه برد. سربازی وارد سالن شد و گفت: «باید برای توجیه کار به اتاق فرمانده منطقه بیایید». وارد اتاق شدیم و بعد از سلام‌وعلیک کوتاهی با حاج رحمتی، وضعیت فعلی شهر را توجیه و مأموریت هرکدام از ما را ابلاغ کرد. من، محسن و حامد باید به یک موقعیت می‌رفتیم. قبل از اینکه از اتاق خارج شویم، گفت: «حساس‌ترین نقطه را به شما سپردم. تمام سفارت‌خانه‌ها و قسمت زیادی از ساختمان‌های دولتی تخلیه شده و با هر قدم عقب رفتنشون، به دشمن فرصت بازکردن جای پا را دادند. اطراف سفارت را بارها زدند و تهدیدشون برای زدن سفارت خیلی جدی شده، شهر رسماً شکل جنگی پیداکرده و حفظ امنیت سفارتمون؛ یعنی اطاعت از رهبری و حفظ خاک ایران. مطمئن هستم که نفرات را درست انتخاب کردم».

 

معرفی کتاب: عهد کمیل روایتی از زندگی شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار است که از زبان همسر بیان شده و داستانی جذاب و خواندنی را به همراه دارد، این کتاب هشت فصل دارد و به داستانی جالب اشاره می کند زیرا شهید کمیل فردی بود که از مدت ها قبل از شهادتش خبر داشت.

گزیده ای ازکتاب: اواخر خرداد ماه سال 90 بود که نیروی زمینی سپاه دست به یک سلسله عملیات برای برقراری امنیت در منطقه شمالغرب زد. اگرچه سابقه جهاد برای برقراری امنیت در مناطق کردنشین در انقلاب اسلامی به ماه های اول پیروزی انقلاب بر می گردد، اما این بار با وجود گذشت بیش از سه دهه از آن سالها، یک بار دیگر پاسداران انقلاب باید خون خود را برای امنیت هموطنان کُرد می دادند.

فتح قله های امنیت در شمال غرب البته به راحتی نبود، چرا که گروهک های ضد انقلاب با حمایت های همه جانبه اطلاعاتی و حتی لجستیکی غرب (به سردمداری آمریکا)، این بار با تمام توان آمده بودند تا خاک بخشی از ایران را به توبره بکشند. این عملیات ها که در نیمه اول سال 90 انجام شد، تا اواخر شهریور به طول انجامید، تا نهایتا با تقدیم ده ها شهید و جانباز در این عملیاتها، بار دیگر امنیت به منطقه بازگشت و گروهک های ضد انقلاب مجبور به ترک خاک ایران شدند و ... .

شهیدان جنیدی در خانواده ای مجاهد و روحانی متولد می شوند. پدر شهدا پس از سال ها تحصیل و تدریس در حوزه علمیه قم در سال 1354 به زادگاهش شهرستان پیشوا باز می گردد. ایشان پس از انقلاب به پیشنهاد آیت الله محمدی گیلانی و با حکم امام خمینی به امامت جمعه شهرستان رودسر منصوب می شود و بعد از رحلت امام هم با حکم مقام معظم رهبری تا پایان عمرش در سال 1377 در این سنگر مقدس خدمت می کند.

نصرالله، نخستین شهید خانواده جنیدی در سال 1359 در جبهه آبادان به شهادت می رسد. نصرالله جنیدی عضو ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران بود. رضا، کوچک ترین پسر خانواده، از بسیج رودسر به جبهه غرب اعزام می شود و در همان اعزام اول به شهادت می رسد. ضد انقلاب با آگاهی از اینکه او فرزند امام جمعه است، بر سر تبادل پیکر او از نیروهای ایرانی طلب پول می کند، اما با مخالفت پدر و مادر شهید روبه رو می شود. محمد، سومین شهید و پسر ارشد خانواده، به عنوان بسیجی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در عملیات خیبر در حالی به شهادت می رسد که برادرش عبدالحمید، ناظر شهادتش است و نمی تواند پیکر برادرش را به عقب برگرداند. در نهایت، عبدالحمید هم پس از سال ها تحمل جراحت های جنگ، در سال 1379 به جمع برادران شهیدش می پیوندد.

بخش هایی از متن این کتاب، به فعالیت های حاج آقا جنیدی، حاج خانم جنیدی، دامادها و عروس های این خانواده مجاهد در پشت جبهه می پردازد. همچنین، بخش هایی از متن کتاب نیز شامل روایت هایی از چهار بازدید مقام معظم رهبری از بیت شهیدان جنیدی است.

معرفی کتاب: خاطرات جوان دانمارکی از قاچاق، مسلمان شدن و سلفی گری تا ارتداد و کشتن بزرگان القاعده. مورتن استورم، جوانی دانمارکی است که در خانواده ای پرتنش به دنیا آمده، روند تحصیلی بسیار ناموفقی داشته، در نوجوانی وارد گروه های خلافکار شده، کارش به زندان کشیده، بعد طی اتفاقی با اسلام آشنا و مسلمان شده است. اما اسلام آوردن، پایان ماجرای او نیست، آغاز ماجرای اوست. ماجرایی که مسیر او را به انگلستان و بعد به یمن می کشاند. اما این هم پایان ماجرا نیست، استورمِ بدون دین، که مسلمان شده، به زودی سلفی، و سپس تکفیری می شود اما باز هم ماجرایش طوری پیش می رود که با شبهه ای بسیار سست (که می شود آن را کاملا «آبکی» نامید) مرتد می شود. ارتداد هم باعث تغییر موضع او می گردد و دست او را در دست چند سرویس اطلاعاتی می گذارد و «مراد استورم تکفیری» تبدیل می شود به «جاسوس استورم»، و کار همکاری اطلاعاتی هم، به همکاری امنیتی و کمک به ترور یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین شخصیت های القاعده، انور العولَقی، منجر می شود.

گزیده ای ازکتاب: دوباره داشت ترس و وحشت برم می داشت. سفرم برای دیدار با انور العولقی تمام شده بود، ولی اگر دستگاه اطلاعاتی یمن از طرح من خبردار شده و اجازه داده بودند سفرم را تکمیل کنم [و به اینجا برسم تا بازداشتم کنند] یا اگر خود عولقی دیگر به من اعتماد نداشت [و می خواست در اینجا بلایی به سرم بیاورد] چه؟ از آن گذشته، فدیه هم اینجا بود. او عولقی را می شناخت و می دانست که ما با هم دوستیم ولی از قصد واقعی من هیچ خبر نداشت.

معرفی کتاب: یادداشت های محاصره به قلم زنی از الفوعه نگاشته شده است. خانم لیلی علام الدین اسود معلم روستای الفوعه که با دو دختر و همسرش در روز های سخت محاصره در الفوعه زندگی می کند. آنچه جهان خارج از الفوعه و کفریا از این محاصره سنگین سه ساله می دانند چیزی جز کلیات نیست و تقریبا می توان گفت تنها نوشته هایی که از جزئیات محاصره سه ساله این دو منطقه شیعه نشین وجود دارد همین روزنوشت هاست. یادداشت هایی که جزئیات و لحظه به لحظه بیم و امید این مردم را مجسم می کند. شاید بتوان گفت یادداشت های محاصره نوع کم سابقه ای از نوشته های مقاومت است؛ و شاید نسخه های شبیه آن را نتوان به وفور پیدا کرد چرا که لازمه خلق آثاری از این دست زیست در وسط محاصره و از طرفی توانایی نگارش است و از آنجا که این شرایط معمولا شرایط عادی نیست آثاری از این دست نیز آثار معدودی هستند و شاید بتوان گفت یادداشت های محاصره یکی از بهترین نمونه های این روز نوشت هاست.
آنچه در یادداشت های محاصره می بینیم فقط روایت سه سال محاصره کامل و بیم و امید و گرسنگی و سایه مرگ بالای سر ملتی در محاصره کیلومتر ها دور تر از ایران نیست. یادداشت های محاصره یک قسمت از تاریخ است. قسمتی دردناک و سخت از تاریخ پر فراز و نشیب شیعه را روایت میکند.

گزیده ای ازکتاب: همه از خانه ها وحشت زده بیرون زدیم. همه از همسایه ها سوال می پرسیدیم "چه خبر شده؟ از ادلب چه خبر؟" بعد فهمیدیم ارتش تا مرکز استان ادلب عقب نشینی کرده. نیروهای امنیتی هم تا شهر "مسطومه" عقب کشیدهاند و چند روز بعد تا "اریحا ". عقب میرفتند و عقبتر و نا امیدی به جان ما چنگ میانداخت. باز هم عقبتر. دست آخر تا "جورین" هم ارتش عقب نشینی کرد. حالا ما مانده بودیم و ما. بین وحشت و ناباوری. گوشه خانه هایمان کز کرده بودیم. تنها ... در روستایی که حالا به محاصره افتاده بود. بدون برق .. بدون تلفن .. حالا یک تماس تلفنی سخت تر از این حرف ها شده بود. ما در خانه هایمان زندانی شدیم. در روستای خودمان. روزهای اول باورمان نمی شد. خیلی امیدوار بودیم. بعد کمکم رنگ از روی امیدمان. مدام میگفتیم "فردا ارتش بر میگرده" برنگشت. فقط دور تر و دور تر می شد. مدام عقبتر میرفت. اولین روزی که هواپیما آمد و نان ریخت برای ما همه باور کردیم که واقعا به محاصره افتاده ایم. محاصرهای که هیچ کس جز خدا نمیداند ... دقیقا کی به آخر میرسد.

کتاب «زندگی به سبک جهادی» به تالیف محمد تاجیک رستمی، شرح مزجی است بر فرمایشات رهبر انقلاب در رابطه با جهاد و زندگی جهادی است که در شش فصل به باز شناسی تعریف جهاد در حوزه هایی نظیر خانواده، دانشگاه، حوزه های علمیه و... با استفاده از مجموع فرمایشات رهبر معظم انقلاب در سالهای پس از انقلاب تا سال 93 پرداخته است.
با توجه به تأکید ویژه دین مبین اسلام در خصوص وجود فرهنگ و روحیه جهاد در جامعه وعنایت ویژه ولی امر مسلمین جهان حضرت امام خامنه ای مد ظله العالی نسبت به مقوله مهم و اساسی جهاد و مبارزه ، ضرورت شناخت دقیق و درست از این مقوله برای هر فرد و جامعه لازم و ضروری است زیرا هر کاری جهاد و هر حرکتی جهادی نمی باشد و برای شناخت جهاد وفرهنگ چه جایی بهتر از محضر حکیمانه رهبر معظم انقلاب که منویات وبیانات معظم له حقیقتاً ناظر به مبانی دین و مصلحت جامعه مسلمین می باشد چنانچه در مقدمه این کتاب آمده است:
منظور از جهاد در اسلام « فقط جنگیدن و به میدان جنگ رفتن نیست»، بلکه منظور از جهاد «این است که انسان خود را همیشه در میدان حرکت و مبارزه با مانع ها و مانع تراشها ببیند، احساس تکلیف کند، احساس تعهد کند.» پس «معیارِ جهاد، شمشیر و میدان جنگ نیست. معیار جهاد، همان چیزی است که امروز در زبان فارسیِ ما در کلمه‏ ی « مبارزه » وجود دارد. فلانی آدم مبارزی است؛ فلانی آدم مبارزی نیست. نویسنده‏ ی مبارز؛ نویسنده‏ ی غیر مبارز. عالِم مبارز؛ عالِم غیر مبارز. دانشجوی مبارز و طلبه‏ ی مبارز؛ دانشجوی غیر مبارز و طلبه‏ ی غیر مبارز. جامعه ‏ی مبارز و جامعه‏ ی غیر مبارز. پس، جهاد یعنی‏ مبارزه » و « قتال یک گوشه‏ ای از جهاد است.»
وجود جهاد و فرهنگ جهادی یکی از ضروریات لا ینفک فرد و جامعه اسلامی است زیرا مقوله جهاد و فرهنگ جهادی تکمیل کننده اسلام ناب محمدی صلوات الله علیه وآله و بفرموده امیرالمومنین علیه السلام آن مجاهد حقیقی، یکی از پایه های مهم و اساسی ایمان و طبق فرمایش قرآن کریم، جهاد ملاک تمیز مومنان حقیقی از غیر می باشد، زیرا «مؤمن حقیقی آن کسی است که ایمان را با جهاد و هجرت و نصرت همراه میکند.»
جهاد و فرهنگ جهادی همواره در طول تاریخ، مورد توجه ویژه اولیا، و پیشوایان ادیان الهی بوده است، زیرا«یک ملت وقتی معتقد به جهاد شد، در همه ی میدانها پیشرو است.» و «اگر از عوامل معنوی و آنچه خدای متعال وعده ی آن را به مؤمنان و مجاهدان راه حق داده است هم صرفِ نظر کنیم، بر حسب قوانین عادی زندگی جوامع بشری، هر جامعه ای عزتش، قدرتش، آبرو و حیثیتش، هویتش، بستگی دارد به مجاهدت و به تلاش. با تنبلی و تن آسایی، هیچ ملتی نمیتواند مقام شایسته ای را در میان ملتهای عالم یا در تاریخ پیدا کند. آنچه که ملتها را، هم در تاریخ و هم در دوران خودشان، در میان ملتهای عالم سربلند میکند، مجاهدت است» و زمانی فرد و یک ملت می تواند مجاهدت را به معنای حقیقی و واقعی خود انجام دهد ،که شناخت درست و کاملی از مفهوم جهاد و شرایط تحقق و موانع تحقق جهاد را طبق مبانی الهی داشته باشد. زیرا «جهادی عمل کردن، مفهوم خاصی دارد. هر جور کاری، جهادی نیست.»

معرفی کتاب:جنگ را صورتی بود و سیرتی. صورت آن خون بود و آتش و باروت و باطن آن عشق و حماسه و عرفان. از این منظر اخیر بود که اکسیر خون و باروت و آتش، انسان کامل می آفرید. امروز بسیاری از سبکباران ساحل ها از آن همه موج توفنده اروند و کارون ساحل ثابت و آرامش را می بینند اما برای هر آنکه بر لوح دلش قیامت قامت غواص های کربلای 4 نقش عشق زده است، آن موج ها همه از زمزمه شور است و شیدایی و پرواز. کتاب جدید حمید حسام این بار روایت می کند از هر آنچه اتفاق افتاده در آن شب تاریک ... روایتی عجیب و شگفت انگیز از حماسه آفرینی فرزندان خمینی (ره) در دل شب؛ در آن عملیاتی که بوی خون و نعنا عطر دل انگیز شهادت را به مشام رزمندگان می رساند. روایت این اثر دقیقاً منطبق با واقعیتی است که در شامگاه چهارم دی ماه سال 65 در منطقه عملیاتی کربلای 4 اتفاق افتاد. این کتاب، روایتی است مستند که برگرفته از خاطرات بازماندگان این حماسه عاشورایی است. فرمانده گردان غواصی گردان جعفر طیار برادر جانباز کریم مطهری، جانشین گردان برادر آزاده حاج محسن جامع بزرگ، همرزم صبور و آزاده حمید تاجدوزیان و سه تن از یادگاران بازگشته از اسارت گردان غواصی لشکر انصارالحسین.

گزیده ای ازکتاب: کریم مطهری را از سال های آغاز تاسیس اطلاعات و عملیات در قصرشیرین دیده بودم. قد رشیدش او را همیشه توی چشم می آورد. کریم مطهری همبازی نوجوانی، همکلاس دبیرستانی و همرزم هماره متصل به علی چیت سازیان، در اطلاعات عملیات بود که از سال های میانی جنگ به پیشنهاد علی آقا، گردان غواصی لشکر را تاسیس کرد. و من سخت تشنه شنیدن روایت کریم مطهری از رزم عاشورایی کربلای 4 بودم. همان شبی که او 71 غواص را از جمع گردان 175 نفری اش، داخل آب برد و خودش جلوتر از بقیه سینه اروند را شکافت و به ساحل دشمن رسید. تا جایی که حنجره اش با گلوله دشمن شکافته شد. آن گلوله داغ هنوز روی تکلم او تاثیر گذاشته بود اما دلنشین و عاشقانه حرف می زد. آن شب فقط یادی از علی چیت سازیان کرد و گفت: «وقتی می خواستیم داخل آب برویم، علی آقا لب نیزارها گفت: کریم اگه به گرداب برخوردی، آب وحشی اروند رود را به فاطمه زهرا قسم بده.» همین جمله کافی بود که بغضش بشکند و اشک همه را درآورد و من جرقه نگارش کتاب «غواص ها بوی نعنا می دهند» در ذهنم زده شود. همان سال ها خط شکنی کردم، اولین کتاب را - هر چند مختصر- از رزم کربلای 4 نوشتم. سال 1397 بر آن شدم که حدیث ناگفته علمدار رشید و فرمانده زخمدار گردان غواصی جعفر طیار را کامل بشنوم و برای نسل هایی که نمی بینم، به امانت بگذارم. روایت کریم مطهری از دوران کودکی اش تا پیروزی انقلاب و آغاز جنگ و حضور جانانه و عاشقانه در همجواری نیمه گمشده اش علی چیت سازیان تا رزم های آبی.

معرفی کتاب:دیدگاه امام (ره) در جریانِ خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان در حوزه های علمیه و تحمل تلخی فشارها و ضربات این جریانات در طول دوران مبارزه و بیان امام نسبت به مروجان اسلام آمریکایی، همچنین ژست تقدس مآبی عده ای از روحانیون در حوزه های علمیه که چنان تیشه به ریشۀ دین و انقلاب و نظام می زنند که گویی وظیفه ای غیر از این ندارند و این امر چنان بر امام سخت و طاقت فرسا بوده که وقتی پس از نیم قرن برای نگارش منشور روحانیت دست به قلم شد با تلخی نوشت: خون دلی که از پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است.

گزیده ای ازکتاب: چند ماهی از پایان جنگ گذشته بود که امام دست به قلم شد و نامه ای خطاب به روحانیون نوشت که به نامه منشور روحانیت معروف شد. امام در این نامه برای نخستین بار از رنج ها و ملالت های جریاناتی در حوزه های علمیه سخن می گوید که از ابتدای شروع نهضت به مقابله با او پرداختند.

در 15 خرداد 1342 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود که اگر تنها این بود مقابله را آسان می نمود. بلکه علاوه بر آن، از داخل جبهه خودی، گلوله حیله و مقدس مآبی و تحجر بود؛ گلوله زخم زبان و نفاق و دورویی بود که هزار بار بیشتر از باروت و سرب جر و جان را می سوخت و می درید.

معرفی کتاب:عاشقانه ای برای 16 ساله ها؛ داستان زندگی دختری نوجوان که تمام تلاشش را به کار می‏بندد تا در زندگی اول باشد. در شانزدهمین بهار عمرش حادثه­ای رخ می­دهد و او را در رسیدن به خواسته­اش کمک می­کند. انفجاری که در سال 1387 در حسینیه سیدالشهدای شیراز رخ داد، نقطه اوج زندگی او را رقم زد.شهید راضیه کشاورز 11 شهریور 1371 در ظهر گرم تابستانی هم‌زمان با نوای ملکوتی اذان ظهر در مرودشت شیراز به دنیا آمد. والدینش به خاطر ارادتی که به خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) داشتند نام راضیه را برایش برگزیدند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. راضیه بزرگتر می‌شد و با وجودش شور و نشاط مضاعفی به خانه می‌بخشید.  راضیه تا قبل از بهار 16 سالگیش موقعیت های چشمگیری را در زمینه ورزش کاراته، مسابقات قرآن و درس و تحصیل کسب کرد.

گزیده ای ازکتاب: شهید راضیه کشاورز 11 شهریور 1371 در ظهر گرم تابستانی هم‌زمان با نوای ملکوتی اذان ظهر در مرودشت شیراز به دنیا آمد. والدینش به خاطر ارادتی که به خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) داشتند نام راضیه را برایش برگزیدند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. راضیه بزرگتر می‌شد و با وجودش شور و نشاط مضاعفی به خانه می‌بخشید. از همان کودکی روحیه‌ای شاداب و پرشور و نشاط داشت و لطافت و مهربانی‌اش به وضوح در  برخورد با اطرافیان آشکار بود. راضیه تا قبل از بهار 16 سالگیش موقعیت های چشمگیری را در زمینه ورزش کاراته، مسابقات قرآن و درس و تحصیل کسب کرد. بعد از انفجار در حسینه سیدالشهداء علیه السلام شیراز ۱۸ روز در کما به نیت مادرمون بود اونهم دقیقا با سینه ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفسهای دردناک و .. سرانجام در سن 16 سالگی در فروردین‌ماه سال 1387 بعد از آنکه از زیارت بارگاه امام رئوف به شهرش بازگشت، آرزویش برآورده شد و بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، بعد از تحمل 18 روز درد و رنج ناشی از جراحت به جمع شهیدان سرفراز و سربلند که ره صد ساله را یک شبه پیمودند پیوست.

 سخنان مادر بزرگوارش:
این شهیده بزرگوار مثل همه شما درس می خواند، زندگی می کرد، بازی می کرد و .. ولی چیزی که اون را به این درجه رساند نکات ظریفی بود که در زندگیش رعایت می کرد نکاتی که کاری به سن و سالش نداشت، از سر تقوا و ایمان از سر مراقبت در رفتارهای روزمرش بود و احترامی که برای بزرگترها؛ پدر و مادر و معلمین قائل بود و در کارهاش واقعاً مرد عمل بود یعنی درسته که راضیه یک دختر بود ولی واجباتش جایی که باید رضای خدا را در نظر بگیره واقعاً مردانگی به خرج می داد. سال سوم راهنمایی  راضیه بین خودش و خدا عهدی بسته بود که بعد از شهادتش تو وسایلش، البته تو وسایلش که نه، داخل جعبه اسماء متبرکه پیداش کردم.

معرفی کتاب: تاریخ ایالات متحدۀ آمریکا خیلی جدّی است. آن قدر جدّی که حتی بخش‌ها و قسمت‌های شوخی آن را هم باید جدی دانست و طبیعی است شوخی کردن با این تاریخ بسیار جدّی، کار ساده‌ای نیست، چون آمریکایی‌ها برخلاف ظاهرشان بیش از حدِ مجاز جدی‌اند که نویسنده کتاب تاریخ مستطاب آمریکا از پس این مهم برآمده است. آن هم در حالتی که تاریخ و جغرافی و تفکر و همه چیز دیگر در آمریکا به سه موضوع اصلی و محوری باز می‌گردد: «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «آزادی». اصولاً هیچ چیز در آمریکا نیست که به این امور مربوط نباشد.کتاب در سه فصل کلی: 1- تشکیل آمریکا 2- آمریکا در جهان 3- آمریکا و ایران به طنز و با طراحی کاریکاتوری نگارش شده که همین امر، خواننده را ترغیب به مطالعه می‌نماید.

گریده ای ازکتاب: تاریخ ایالات متحده آمریکا خیلی جدی است! آن قدر جدی که حتی بخش‌ها و قسمت‌های شوخی آن هم جدی است! (تعجب نکنید! آن‌هایی که تاریخ را می‌شناسند، می‌دانند قسمت‌هایی از تاریخِ هر جایی شوخی است! یعنی همه جای یک تاریخ نمی‌تواند جدی باشد! مثلا ساختن مناره با کله‌ی مردم کرمان توسط آقامحمدخان قاجار به نظر شما شوخی نیست؟) و طبیعی است شوخی کردن با این تاریخ بسیار جدی، کار ساده‌ای نیست! آمریکایی‌ها بر خلاف ظاهرشان بیش از حدِ مجاز جدی‌اند! هدف کتاب، آموزش تاریخ نیست؛ بلکه روایت آن است! به همین دلیل هرچه در این کتاب می‌خوانید "مستند" است! یعنی منابع و اسنادش موجود است! هیچ مطلبی بدون سند نیامده! اما راست و دروغش گردن ما نیست! گردن نویسندگان محترم مطالبی است که نشانی آنها در انتهای هر مطلب آمده! آنهایی که حال و حوصله تحقیق دارند به منابع مراجعه کنند و آنهایی که بی حال و حوصله‌اند به ما اعتماد کنند!»

چاپ دوم خاطرات رزمندگانی که با دست خالی در برابر نصف اروپا ایستادند، توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شد. «نبرد برای سارایوو» کتابی است که پیش از این به هفت زبان ترجمه شده بود.

این کتاب خاطرات کریم لوچارویچ، فرمانده پلیس سارایوو از سال اول محاصره این شهر در جنگ بالکان است.

نبرد برای سارایوو از پرفروش‌ترین کتاب‌های موضوع جنگ بوسنی است و ماجراهای سخت‌ترین و پیچیده‌ترین سال محاصره پایتخت بوسنی را مرور می‌کند. این کتاب توسط سعید عابدپور از زبان بوسنیایی ترجمه شده و توسط مهدی قزلی بازنویسی شده است.

این کتاب، خاطرات رزمندگانی را مرور می‌کند که با دست خالی در برابر نصف اروپا ایستادند و طولانی‌ترین محاصره نظامی تاریخ را با شکست مواجه کردند.

کتاب «نبرد برای سارایوو» پیش از این به هفت زبان ترجمه شده بود و ترجمه فارسی هشتمین برگردان از این کتاب توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شده است.

برشی از کتاب:
وقتی چتنیک‌ها از حمله به جنگل دست کشیدند، دوباره عده‌ای از روشنفکران و پیران شهر رفتند تا با صرب‌ها مذاکره کنند. مذاکره به ساعت ده صبح موکول شد و قبل از آن چتینک‌ها، ساعت نه صبح با خمپاره به جنگل حمله کردند. تعداد زخمی‌ها زیاد بود. مردم فکر می‌کردند به خاطر مذاکره، چتینک‌ها دست از خمپاره باران زن‌ها و کودکان می‌کشند؛ اما این بار هم فریب چتینک‌ها بود.

معرفی کتاب: این اثر به خاطرات حاج حسین یکتا، فرمانده قرارگاه فرهنگی خاتم الاوصیاء (ص) از دوران کودکی تا پایان دفاع مقدس پرداخته و برهه حضور وی در دفاع مقدس در این کتاب برجسته شده است.کتاب «مربع های قرمز»، عنوان سؤال برانگیزی است که جلد کتاب نیز بر اساس آن طراحی شده است.

گزیده ای ازکتاب: پنج سال می شد که قصد کرده بودم خاطراتم را مکتوب کنم. مخصوصا وقتی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای (حفظه الله) مطلبی را مبنی بر ناتمام ماندن جنگ یک رزمنده تا نوشتن خاطراتش، فرمودند، برای نوشتن و نشر خاطراتم مصمم تر شدم. هر چه از رشادت همرزمانم و غربت و مظلومیتشان می دانستم در روایت گری هایم گفته بودم. با مکتوب کردن خاطراتم دنبال ناگفته ای از بچه ها بودم. دنبال سبک بندگی کردنشان، سبک عبادتشان، سبک رفاقتشان، دنبال سبک زندگی کردنشان در جنگ. سبکی که این روزها جایش بین جریان زندگی جوانان به شدت خالی است. امیدوارم این کتاب که تنها گوشه ای از جهاد همرزمانم در لبیک به ندای هل من ناصر امام خمینی (ره) نایب امام عصر (عج) است، مورد رضایت حضرتش واقع گردد و در روز حسرت، رفقای شهیدم دستم را بگیرند. رفقایی که در روزهای مصاحبه و بازخوانی خاطراتم، میان این ورق ها، دوباره دیدمشان، کنارشان جنگیدم، کمین کردم، سنگر گرفتم، زخمی شدم، نماز خواندم، خندیدم، شوخی کردم، بوسیدمشان، بوییدمشان و دوباره ایستادم و رفتنشان را نگاه کردم. دوباره تنها شدم. جانم از تنهایی و دلتتنگی پر است. از حسرت آسمان. 
امید که این کتاب پلی باشد میان من و رفقای شهیدم. پلی باشد برای همه تشنگان و جویندگان حقیقت. پلی باشد به آسمان.

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی