خداحافظ سارایوو کتابی است درباره محاصره شهر زیبای سارایوو، پایتخت بوسنی هرزگوین که به همین دلیل کتاب منحصر به فردی است. چون اغلب کتاب های چاپ و ترجمه شده جنگ بوسنی و هرزگوین به تجاوزها می پردازند اما این کتاب به محاصره ای اشاره دارد که از ۱۹۹۲ با اعلام استقلال بوسنی از یوگسلاوی شروع می شود و تا ۳ سال ادامه می یابد، چون استقلال مسلمانان در دل اروپا به مذاق صرب هایی که در رؤیای صربستان بزرگ هستند خوش نمی آید. کتاب خاطره های انسانی است که از زبان دو خواهر «آتکا» و «هانا» روایت می شود؛ آتکا دختر بزرگ خانواده ای است که از ۱۰ خواهر و برادر دیگرش بزرگتر است و ۲۱ سال دارد. مادر خانواده به خاطر فعالیت های بشر دوستانه عضو سازمان «مادران برای صلح» است و قبل از محاصره به وین رفته است و با تلاش بعد از مدتها به سارایوو بر می گردد و در هرحال در سارایوو باشد یا بیرون از آن، بیشتر به فعالیت های اجتماعیش مشغول است. بنابراین نقش مادر این خانواده پرجمعیت با آتکاست و مادر بزرگی ۷۵ ساله که با اینکه جنگ جهانی دوم را تجربه کرده است، سرزنده و امیدوار است و برخلاف نوه هایش که در حکومت کمونیستی بزرگ شده اند و دین را افیون توده ها می دانند، اعتقادات متفاوتی دارد اما این مانع ارتباط صمیمانه و با احترام دو طرف نیست. بوی قهوه هایش که بهترین لحظات امیدبخش را می سازد را می شود در جای جای خاطرات در سخت ترین شرایط احساس کرد. پدر خانواده مردی ایده آلیستی است که با نامه هایش سعی دارد جهان را بیدار کند و امیدوار است کمک ها را به سمت بوسنی بکشاند و به قول خودش اعلام کند «روح این شهر هنوز نمرده است.» پدر، مادری ۸۰ ساله دارد به نام مایکا که در فاصله کوتاهی دو پسرش را از دست می دهد؛ یکی را تک تیراندازها می زنند و دیگری به نام زوران که کوچکترین پسر است در صف نانوایی کشته می شود. خاطراتی که از زبان آتکا از زوران روایت می شود نشان می دهد، او چقدر دوست داشتنی است و همین مرگش را غم انگیزتر می کند. پسر او سه هفته بعد پایش را از دست می دهد و جراحت های روحی این خانواده را بیشتر می کند. کتاب از اینجا آغاز می شود که هانا (۱۲ ساله) و نادیا (۱۵ ساله) قرار است سوار اتوبوس شوند و با تعدادی دیگر از کودکان و زنان از سارایوو به سمت کرواسی بروند. روز قبل، آتکا توانسته است دو صندلی برای آنها رزرو کند. جدایی تلخی است و به قول آتکا وقتی هانا از پله های اتوبوس بالا می رود، «چیزی درونم مرد و دلهره تمام وجودم را گرفت.» بچه ها به دنبال سرنوشتی می روند و آتکا با دلی غمگین اما امیدوار به خانه بر می گردد؛ امیدی به تمام شدن جنگ به زودی زود که در بین همه مردم موج می زند.تصویرهای واقعی تلخ در این خاطره ها زیادند؛ مغازه های تعطیل و غارت شده، بازار سیاه، گرسنگی، صدای خمپاره ای که کم کم عادی می شود، گورستانهای پر شده و دفن کشتگان در پارک ها و زمینهای فوتبالی است که روزی محل شادی مردم بوده است و مرد گورکنی که قبلا بیلش را دوست داشت و حالا تفنگش را نه! بیماری و نبود دارو که با وجود مجروحان جنگ ناچیز به چشم می آید، نبود آب و دبه هایی که باید با گذشتن از مسیری خطرناک زیر نگاه تک تیراندازها پر شوند. و این تک تیراندازها یکی از قسی القلب ترین ها هستند؛ به هیچ چیز رحم نمی کنند، نه زن و کودک، نه به عزادارانی که سرخاک عزیزانشان هستند، نه اتوبوس حامل پناهندگان.
با این همه جریان زندگی دارد. غم و شادی ها کنار هم روایت می شوند. از خاطره های دوست داشتنی همانجایی است که بچه ها هوس گوشت کرده اند و آتکا با زیرکی قسمتی از برنج را به صورت گلوله در می آورد و وانمود می کند برنج و گوشت دارند و بچه ها با لذت می خورند، دلخوشی قهوه خوردن، رسیدن شکر، تلفن ها و نامه هایی که از طریق خبرنگارها به دست اعضای خانواده می رسد، کار کردن اتکا در استودیو، صدای ناگهانی شر شر آب از لوله های خشکیده، ملاقات های گاه به گاه اعضای خانواده در سارایوو و بیرون از آن، درخت آلویی که با سخاوت میوه می دهد و خوراک مربایش از یکنواختی غذاها می کاهد، هرچند به زودی هیزم سوخت خانه می شود، همگی طعم زندگی در دل مرگ را دارند. «خداحافظ سارایوو» در کمال صداقت، تصویری از مردمی دوست داشتنی می سازد که خواننده می تواند به خوبی اجزای فرهنگی مردم آن کشور را بشناسد؛ روابط، عقاید، خوراک و هر چیزی که نشانی از فرهنگ دارد.
 

هرکاری کنیم نام سربرنیتسا با قتل عام یازدهم ژولای 1995 آن گره خورده است، اما آن واقعه وحشتناک تنها یک کارت پستال از سه سال محاصره این شهر و نواحی اطراف آن است که البته فجیع­ترین آنها هم است. سربرنیتسا کارت پستال­های دیگری هم دارد که کمتر کسی آنها را دیده و یا در موردشان شنیده است. «کارت پستال­هایی از گور» مثل سایر کارت پستال­هایی که از کشور زیبای بوسنی و هرزگوین دیده­ایم چشم­نواز نیستند، درد آورند، تلخ­اند، شاید حتی غیرقابل باورند. اما واقعیت دارند. تفاوت کتاب «امیر سولیاگیچ» با دیگرانی که در مورد سربرنیتسا نوشته­اند در آن است که وی خودش علاوه بر اینکه اسیر بزرگترین کمپ دسته­جمعی جهان یا همان سربرنیتسا بوده است، همچنین این فرصت را داشته است تا به عنوان مترجم نیروهای حافظ صلح سازمان ملل در سربرنیتسا چیزهایی را ببیند و روایت کند و بر آنها شهادت دهد که بسیاری فقط آن­ها را شنیده­اند. آنهایی هم که ممکن است بیشتر از او دیده باشند اغلب این شانس را نداشته­اند تا از جهنم سربرنیتسا زنده بیرون بیایند تا روایتگر وقایعی باشد که اصولا واژه­ها برای توصیف و بیانش کفایت نمی­کنند. از این رو «کارت پستال­هایی از گور» اگر نگوییم بی­نظیر، روایتی است کم نظیر از جنگ در بوسنی و هرزگوین و تمام آن چیزی که باید در مورد سربرنیتسا و وقایع آن بخوانیم و بدانیم.

معرفی کتاب: شاهکاری است از آنتوان دوسنت اگزوپری با ترجمه ای از معصومه صفایی راد و چاپ انتشارات کتابستان معرفت. این کتاب را می توان کتابی برای تمام دوران دانست، داستانی برای بزرگ ترها و کوچک ترها از پسر کوچکی که سیاره خود را ترک کرده و پای در سیاره های مختلف گذاشته است، سیاره هایی با اهالی و ساکنان متفاوت که هر کدام دیدی نوین نسبت به انسان ها و دنیا در خواننده ایجاد می کنند و شاید هریک از آن ها خصلت آدم های سیاره خودمان، یعنی زمین را نمایان می کنند… آخرین سیاره ای که شازده کوچولو روی اون پا می گذارد همین جاست یعنی زمین ما.
اثری بی نظیر که به زبان های مختلفی ترجمه شده است.

گزیده ای ازکتاب: -نه، من دنبال دوست می گردم… اهلی کردن یعنی چی؟
-یه مساله فراموش شده است… یعنی «ایجاد وابستگی»
-ایجاد وابستگی…
-درسته… تو هنوز برای من یه پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه ی دیگه… من بهت احتیاجی ندارم… تو هم به من احتیاجی نداری.. من برای تو یه روباه مثل صدهزار روباه دیگه هستم اما اگه تو من رو اهلی کنی، ما به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو توی دنیا برای من یه دونه می شی و من هم برای تو…
-حالا دارم می فهمم… یه گلی هست… فکر کنم که اون منو اهلی کرده…

معرفی کتاب: اثر حاضر، مجموعه ای از یازده نقد محمدرضا شهبازی، روزنامه نگار سینمایی است.مولف در این کتاب به نقد طنازانه آثاری سینمایی چون زندگی با چشمان بستنه، بی خود و بی جهت، وقتی همه خوابیم، آسمان زرد کم عمق، طعم گیلاس، هامون، سوپراستار، فروشنده، پارک وی، یک تکه نان و کاغذ بی خط پرداخته است.شهبازی تمامی این نقدها را با زبانی طنزآمیز و در قالب مشخصی شامل معرفی کوتاه داستان فیلم، چگونه آن فیلم را بسازیم، چگونه آن فیلم را ببینیم و لایه شناسی اثر روایت کرده است.
وی در مقدمه خود بر این کتاب که نشان از نوع نگاه او به آثار انتخابی برای نقد دارد می نویسد:«از اولین باری که به عنوان اهالی رسانه پایم به کاخ جشنواره فجر باز شد و فیلم ها را در کنار اهالی رسانه و هنرمندان و... دیدم مبهوت اعتماد به نفس کاذبی شدم که در بین آن ها قل قل می زد. و از بالای برج میلاد شره می کرد پایین. بعضی فیلم ها را بیست دقیقه هم نمی شد تحمل کرد اما خود اهالی سینما و برخی اهالی رسانه جوری قربان صدقه هم و فیلم هایشان می رفتند که شک می کردی نکند آنها فیلم دیگری را دیده اند و دارند درباره اش صحبت می کنند. سینمای ایران پر است از این فیلم ها و فیلمسازان و اهالی رسانه اگرچه محترم اند اما الزاما بر حق نیستند.»شهبازی در بخش دیگری از مقدمه کتابش آورده است:«اگر در ابتدا به این شک داشتم که به این فیلم ها و شاخصه های فرمی و محتوای شان باید به زبان طنز پرداخت، با خواندن نقدها بر این این آثار مطمئن شدم... جریانی که فیلمی مانند «کاغذ بی خط» را حلواحلوا می کند، می شود با زبانی جز طنز به خود آورد؟ هر چند من خیلی مطمئن نیستم طنز هم بتواند از عهده این کار سترک بر آید.»

گزیده ای ازکتاب: علی‏رغم اینکه نمی‏خواهم قضاوت کنم اما قبل از اینکه به #لانگ_شوت بپردازم باید بگویم که سخت‏ترین کار در نقد #فیلم – چه #طنز و چه جدی – دیدن چندباره فیلم است. یعنی به قدری این کار برای برخی فیلمها و کلاً برخی آثار هنری، سخت و جان‏گداز است که سوهان روح!این را بنده که چندبار مجبور شدم نقدی برای برخی کتابها بنویسم از سُویدای دل درک می‏کنم و به نویسنده لانگ شوت حق می‏دهم که بگوید:"قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود: چندبار دیدن این فیلمها! فکرش را بکن که بخواهی (زندگی با چشمان بسته) را هی از اول تماشا کنی! سختتر اینکه بخواهی بروی کلی نقد درباره این فیلمها در رسانه‏ های مختلف بخوانی..."(ص 7)

معرفی کتاب: کتاب لو۳۰یا جلد دوم «۷ ج ن می باشد»که تازه ترین اثر امید کوره چی محسوب می گردد.نویسنده این کتاب در مورد این کتاب می نویسد:«انکار نمی کنم که هم شوق دارم هم کمی دلهره دارم مخصوصا بخاطر خوانندگانی که مهربانانه پیام های محبت آمیز گذاشتن. شوق از این جهت که بنظر خودم کتاب بهتر از هفت جن بهشون هدیه کردم تا لحظات قشنگی رو باهاش داشته باشن و دلهره از این جهت که نکنه خدای نکرده این کتاب نا امیدشون کنم.کلا الان در حالتی از خوف و رجاء هستم که تا بحال درکش نمی کردم. اصلا همین حالت چند ماه باعث شده هفت جن ۳ رو نتونم بیشتر از ۵۰ صفحه بنویسم و مدام منتظر بازخورد هایی هستم که ممکنه تلخ اما درست باشه.»

گزیده ای ازکتاب: «ما خواهران دریا بودیم، مریشا و تریشا. ملکه می گفت نام ما را پادشاه آگراداتس انتخاب کرده؛ مریشا یعنی جنگجو و تریشا یعنی جادوگر.ما دو پری، تنها امید سرزمین پریان بودیم تا آنکه مریشا قانون را نقض کرد. بله، در سرزمین پریان قانونی وجود دارد که بر سنگپاره های کوه بنفش حکاکی شده، قانونی که می گوید هرکس بخواهد سرزمین پریان را ترک کند، به راستی از آیین نیاکان خود برگشته و مرتد و لعنتی است؛ او مستحق مرگ است، نابودش کنید یا کوه بنفش او را خواهد کشت.»

کتاب «7 جن» رمانی است که زندگی جوانی را به تصویر می‌کشد که سال‌های زیادی از عمر خود را مصروف موجودات ماورایی کرده و قدرت‌های بی مانندی را کسب کرده است، ولی از آنجاکه نفسش همواره در طلب کسب قدرت‌های بیشتر است، پا در ورطه‌ای می‌گذارد که حوادث این داستان را رقم می‌زند.

یک اثر در ژانر آثار فانتزی با درون‌مایه علوم غریبه که برای خواننده داخلی حتما جذاب خواهد بود. این کتاب از آن جهت ارزشمند بود که نویسنده به نظر دسترسی خوبی به مستندات داشته و از تصویرسازی‌های عوامانه در این فضا دوری کرده و تصاویری بدیع و نو به خواننده نشان می‌دهد و همین موجب یکتا شدن «هفت جن» از سایر آثاری است که در این موضوع نوشته شده است. هر چند کوره‌چی معتقد است کاری با این موضوع در داخل تولید نشده که به این شکل به این موضوع نگاه بومی داشته باشد.

«7 جن» برای آنهایی که اهل مطالعه یا تماشای آثار ژانر وحشت هستند حتما جذاب خواهد بود و به آنهایی که کمی ترسو هستند مطالعه این کتاب توصیه نمی‌شود. این رمان یقه خواننده را می‌گیرد و او را با خود به عمق دنیای ساحران و جادوگران می‌برد و خواننده با خواندن «7 جن» سفری شگفت‌انگیز با اجنه را آغاز خواهد کرد.

  •  
  •  

معرفی کتاب مکتب دنیای وارونه

چشم‌هایتان را ببندید و چند لحظه، زمان را به سال ۱۹۹۸ برگردانید. در حدود این بیست‌سال، چه‌چیزی تغییر کرده‌است؟ سرخی خون، تیزی آتش و ناتوانی سنگ در برابر سلاح، معنایی دیگر یافته است؟ آیا پاکدامنی، شرافت، حقیقت و قانون به‌عنوان ستون‌های جامعهٔ انسانی استوارتر شده‌اند؟ آیا در آن زمان نیز، مثل امروز، فقیران، رانده‌شدگان، بی‌پناهانی بودند که به امید نجات، به‌سوی مرزهای بسته‌شده هدایت شده‌اند؟ آیا می‌توان انسانی بدون نیاز را تصور کرد؟ انسانی بدون ترس؟ انسانی که معنای انسانیت را در رنگ، مدل و شکل خودروها و ساختمان‌ها نبیند؟ آیا در آن زمان، فکر زیبا را به صورت زیبا ترجیح می‌دهند؟

«دنیای وارونه»، مجالی برای اندیشیدن به این پرسش‌ها و یافتن پاسخ‌هایی برای فردا است. ادواردو گالئانو، نویسنده و شاعر اهل اروگوئه گاه با زبان کنایه، گاه با اشاره به تجربه‌ای شخصی، گاه بر پایهٔ نظرسنجی‌ها و گاه بر پایهٔ حقیقت‌های پنهان‌شدهٔ پشتِ سخنان مردان سیاست، حقیقت دنیایی را به ما نشان می‌دهد که چندان دور از دنیای کنونی ما نیست. با ورق‌زدن هر صفحه از این کتاب، گویی انعکاسی از دنیای امروز را می‌بینیم که گالئانو با ریزبینی هرچه‌تمام‌تر، در سال ۱۹۹۸، به تصویر کشید. در میان صفحات، احساس می‌کنید لازم است کتاب را ببندید، نفس عمیقی بکشید، کمی آرامش پیدا کنید و بعد، دوباره ادامه دهید.

زبان گالئانو، فرازونشیب خاص خود را دارد. زمانی، تند و کوبنده است و زمانی، درونی‌ترین لایه‌های احساس را نشانه می‌گیرد و عجیب در این نشانه‌گیری موفق است.

ادبیاتی که گویی تنها مختص این مرد دوراندیش و حساس است و نشئت‌گرفته از دردهایی که جان و دلش را تسخیر کرده است. او بی‌تابِ بشریتی است که مثل کبوتری یک‌بال، می‌چرخد و سقوط می‌کند و در این سرگیجهٔ تهوع‌آور، خود نمی‌داند که هیچ صعودی در کار نیست و در حال سقوط است.

باوجود حقایق تلخی که گالئانو مطرح می‌کند، در صفحات آخر کتاب، او سعی می‌کند کمی گزندگی حقیقت بیان‌شده را تلطیف کند و از رؤیای دنیایی سخن می‌گوید که در آن، نه از کودکان خیابانی خبری هست و نه از سمومی که زمین را به ورطهٔ نابودی می‌کشانند؛ دنیایی که در آن، دولت‌ها در جنگ با فقر، تلاش بیشتری می‌کنند، تا در جنگ با فقیران.

گالئانو در آخرین سال‌های هزاره، امیدوارانه ابراز می‌کند:

«درست است که نمی‌دانیم در زمانی‌که خواهد آمد، دنیای‌مان چگونه خواهد بود؛ اما حداقل این حق را داریم که آن را آن‌گونه‌که امیدواریم باشد، در ذهنمان بال‌وپَر دهیم.»

معرفی کتاب

داستان بلند «چابکسوار» بر مبنای قیام و زندگینامه مختار ثقفی است. این رمان با روایت سفر اتفاقی نویسنده این داستان به عراق و آشنایی او با یک کتابفروش دوره گرد آغاز میشود که از طریق او کتابی قدیمی که روایتی از قیام مختار بوده است به دست نویسنده میرسد. نویسنده اما در اتفاقی کتاب را از دست میدھد و در ادامه ناچار به مراجعه به ذھن خود برای یادآوری کتاب و کشف نسخه ای دیگر از متن میشود و او حاصلش را در ادامه در قالب داستان زندگی مختار بیان میکند.

در فرازی از این کتاب ماجرای شھادت مختار ثقفی اینگونه روایت شده است: «تیزی خنجری را دید. خنجر درخشید. درست شبیه ھلال ماه بود. ھمان ماھی که در کودکی به پدرش نشان داده و پرسیده بود چرا باریک و تیز است. پدر در جوابش خندیده بود. صدای پدر را میشنید: مراقب باش به آن دست نزنی که پوست نازک و لطیفت خونی نشود. و او در عالم کودکی دست بلند کرده بود ولی نتوانسته بود ھلال ماه را بگیرد. از پدر خواسته بود او را روی شانه ھایش بگذارد تا
ھلال سفید را بگیرد. صدای خنده پدرش را میشنید که او را بر شانه ھای ستبرش گذاشته بود و با ھم میدویدند و گلویش سوخت».

معرفی کتاب لبخند من انتقام من است

«لبخند من انتقام من است» نام کتابی از جوا آودیچ، نویسنده اهل بوسنی است. او متولد «زلنی یادار» در سربرنیتسا است که پس از آغاز تجاوز به بوسنی و هرزگوین به همراه خانواده‌اش مانند همه‌ی ساکنان آن مناطق از خانه و کاشانه‌ی خود رانده و در کشور خودش آواره شد. عدم درک کودکیِ بی‌دغدغه که در او دردی درونی و بی‌انتها را ایجاد کرده‌بود، اولین انگیزه‌ی او برای نوشتن بود. هرچند حس دِینی که او برای جلوگیری از فراموش‌شدن موضوع سربرنیتسا داشت نیز این انگیزه را مضاعف کرد.

آودیچ در این کتاب، دردها و خاطرات خود از جنگ بوسنی و کشتار سربرنیتسا را با زبانی شیوا و شیرین اما سوزناک روایت کرده‌است:

«اگر می‌شد جنگ را از زندگی‌ام پاک کنم، آنگاه دوران کودکی هم در زندگی وجود داشت.

اما نمی‌شود!

هنوز که هنوز است دوست داشتم آن عروسک مورد علاقه‌ام را نگه می‌داشتم.

اما دیگر ندارمش!

من هیچ وقتی برای بازی‌کردن نداشتم!

هیچ‌وقت بچگی نکردم!

مجبور بودم بزرگ شوم.

در واقع کودکی من قبل از اینکه اصلاً آغاز شود نابود شده بود.

و نابودکننده‌ی کودکی‌ام چیزی نبود جز قتل‌عام!

سال ۱۹۹۲!»

توضیحات

اثری است از محسن صالحی خواه به چاپ انتشارات کتابستان معرفت. این کتاب در حوزه ادبیات دفاع مقدس و خاطرات آزادگان جای می گیرد و هیچ رویکرد سیاسی ندارد، صالحی خواه چهار سال از زندگی محافظ مدیران و شخصیت های کشور یعنی پاسدار حسین اصغری را به نگارش درآورده و از تلاش و همت او برای ناشناخته ماندن در دوران اسارت به دست نیروهای عراق به جهت حفظ اطلاعات بسیاری که به واسطه حرفه اش از آن برخورد بود روایت کرده و در این میان تصویری از اردوگاه اسرای ایرانی به نمایش گذاشته است.

گزیده ای از کتاب

اردوگاه جایی بود که می دانستم دیگر قرار نیست بیرون آن را ببینم. محیطی محصور با فنس و سیم خاردار که نگهبان های مسلح، شبانه روزی از آن حفاظت می کردند. دور تا دور اردوگاه برجک های نگهبانی آهنی قد کشیده بود و سربازهای عراقی روی تمام پشت بام ها مستقر بودند. روی تمام پشت بام ها و برجک های نگهبانی نور افکن های قوی تعبیه کرده بودند که شب ظلمانی را مثل روز روشن می کرد. شب که می شد، پروژکتورها را حرکت می دادند و تمام محوطه اردوگاه را تحت نظر می گرفتند.

معرفی کتاب: «وقت بودن» عنوان داستانی است که توسط جلیل سامان، کارگردان سینما و تلویزیون منتشر شده است. این رمان به یکی از معضلات فرهنگی موجود در میان خانواده های ساکن در سیستان و بلوچستان اشاره دارد. این رمان براساس فیلمی سینمایی نوشته شده است. گرد و غبار خوابید و سایه مردی دیده شد که با کلتی رو به آسمان ایستاده و تیری هوایی شلیک کرد ....

گزیده ای ازکتاب: لحظه‌ای در حیاط ایستاد. کمی دقت کرد. صدای مانده از سمت تنور می‌آمد. داشت هیزم می‌شکست. ناگهان جان محمد دستش را در هوا گرفت و تبر را ربود. مائده جیغ خفیفی کشید. بده! کار تو نیست. جان محمد با سر و صورت بسته شروع کرد به هیزم شکستن. مائده خشکش زده بود: جان محمد؟! تبرزدن شوهرش را می‌شناخت. جان محمد با تمام قدرت با تبر افتاد به جان کنده هیزم انگار می‌خواست عقده تمام این هشت سال را بر سر آن کنده بی‌جان خالی کند. چند دقیقه‌ای طول کشید و بالآخره از نفس افتاد. نشست روی زمین و ناله را سر داد. دستار را باز کرد، و مائده تازه چهره برافروخته‌اش را دید. جان محمد! این را با چنان لحنی گفت، که از «عزیزم» برای جان محمد خوش‌تر بود. هق‌هق‌اش بیش‌تر شد. مائده آب آورد، و جان محمد دستی که لیوان را به سوی او گرفته بود، بوسید و به سوی خود کشید.

رابینسون کروزو، عنوان رمانی است نوشته ی دانیل دفو که در سال 1719 به انتشار رسید. نسخه ی اول کتاب، رابینسون کروزو را نویسنده ی اثر معرفی می کرد و همین موضوع باعث شد که بسیاری تصور کنند که او انسانی واقعی است و کتاب، حوادثی واقعی را به تصویر کشیده است. رابینسون کروزو در آگوست سال 1651، سفری دریایی را آغاز می کند. اما والدینش با این کار مخالفند و از او می خواهند که یک حرفه ، به خصوص حقوق، را پی بگیرد. بعد از سفری پرآشوب و شکسته شدن کشتی در طوفان، اشتیاق و میل شدید کروزو به دریا همچنان باقی می ماند و او دوباره راهی سفر دریایی دیگری می شود. این سفر هم، پایان فاجعه باری دارد چرا که کشتی توسط دزدان دریایی تصاحب می شود و کروزو نیز به اسارت یکی از بومی های آفریقایی درمی آید. دو سال بعد، او به همراه پسری به نام زیوری با قایقی از آن جا می گریزد و ناخدای یک کشتی پرتغالی در سواحل غربی آفریقا که به مقصد برزیل در حرکت است، رابینسون را نجات می دهد. کروزو، پسرک را به ناخدا می فروشد و مزرعه ای برای خود دست و پا می کند.

معرفی کتاب: «باخ» داستان یک تیم ترور است؛ یک تیم چهار نفره از دو نسل متفاوت. نسلی که در جنگ حاضر بوده و نسلی دیگر که تنها از جنگ شنیده است. حال آن‌ها با هم همراه می‌شوند تا عملیات کنند. آیا موفق می‌شوند؟

گزیده ای ازکتاب: بعد از حاجی جدا شدم. گفتم خداحافظ مرد بی‌ادّعا. خدا حافظ عقاب صحرا. بای بای ماکارف. خیلی خوش گذشت. من رفتم پی دنیا. تو باش و آن آخرتت.

- خوب؟

- ریش را زدم. رفتم توی سوپر مارکت. ایرج بود با یکی دو خارجی. هم را نمی‌شناختیم. نگو این‌ها کیس هستند. گفتم مهمانت را جوری می‌گردانم که حال کنی. خودتم بیا. گفتم سواری عالی می‌آورم. ویلای عالی. اطعمه. اشربه. همه چیز. بگذار لذّت ببرند از ایران. گفت تو کی هستی؟ گفتم تورلیدر حاذق. مثل بتون آرمه بود لامذهب. گفت خوبه. روزی چند؟ گفتم پول برای من افت کلاس دارد. اصلاً از پول بدم می‌آید. می‌خواهیم حال کنیم...

بعد به فکر فرو رفت. انگار چیزی یادش آمده باشد. روح‌الله گفت:

- ادامه‌اش؟

- فردا صبح آمد و یکی محکم خواباند توی گوشم. گفت برو گمشو. فرمانده جنگی تو! خجالت نمی‌کشی؟ گفتم به تو چه ربطی دارد؟ گفت برو گمشو. دفاعت از مملکت را پیش من بی‌اعتبار نکن. برو تورلیدر اطعمه و اشربه… گراز و لیکور روی دستم باد کرد.

روح‌الله گفت:

- واقعاً برای‌شان گوشت گراز و مشروب تهیه کرده بودید؟

- پس چی؟ کاست حاج منصور تهیه می‌کردم؟ اتّفاقا دوره «سلام من به مدینه» بود…

 

کتاب مجموعه میزگردهای نقد ادبیات داستانی نوشته استاد محمدرضا سرشار در دو جلد به همت انتشارات کتابستان معرفت به چاپ رسیده است جلد یکم به نویسندگان خارجی و جلد دوم به نویسندگان ایرانی اختصاص دارد
این کتاب مجموعه‌ای از نقدهای شفاهی در مورد مطرح ترین رمان های ایران و جهان که به صورت برنامه‌ای در شبکه چهار سیما صورت پذیرفته است این برنامه با مجریگری و محوریت استاد سرشار بوده و هر قسمت منتقدی متفاوت داشته است مجموعه این نقدها در دو جلد یکی مربوط به رمان های ایرانی و دیگری خارجی پیاده سازی و آماده چاپ شده است
در جلد یکم میزگرد نقد کتاب های دنیای سوفی یوستین گردر داستان‌های بلند شوخی میلان کوندرا در داستان بلند خوشه های خشم جان اشتاین بک جنایات و مکافات نوشته فئودور داستایفسکی و قصر نوشته فرانتس کافکا و مرد معلق سال بلو و راز فال ورق یوستین گردر 10 و بادبادک باز خالد حسینی و دنیای تئو کاترین کلمان و داستان بلند کوری اثر ژوزه ساراماگو و داستان بلند کیمیاگر پائولو کوئیلو مورد نقد و بررسی قرار گرفته است و جلد دوم پل معلق اثر محمدرضا بایرامی و باده کهن اسماعیل فصیح آنکه آن یتیم نظر کرده محمدرضا سرشار تاوان عشق فهیمه رحیمی و روی ماه خداوند را ببوس همه مصطفی مستور چراغ هارا من خاموش می کنم زویا پیرزاد بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی در جای دیگر گلی ترقی غیر قابل چاپ سید مهدی شجاعی عشق سالهای جنگ حسین فتاحی و در آفاق نفس اثر محمود کیانوش مورد نقد و بررسی قرار گرفته است

معرفی کتاب:  رمانی که به زبانی جذاب، صمیمانه و طنز ماجرای پسری را به تصویر می کشد که هر طور شده جواز حضور در جبهه را می گیرد و پایش به عملیات های مختلف باز می شود. امیریان ماجراها و حوادثی را که در جبهه اتفاق می افتد به زیبایی بیان می کند و خراب کاری ها و اتفاقات بامزه ای را که برای رزمنده جوان و همرزمانش رخ می دهد روایت می کند.

گزیده ای ازکتاب: ای برادر، از کجا بگویم؟ روز اول که به اردوگاه آوردنش، فکر کردم از آن سربازان شیرین عقل کم حواس است که به زور کتک و لگد و پس گردنی به سربازی رفته و بعد به خط مقدم فرستادندش و او در یک فرصت مناسب، به ما پناهنده شده. همین که وارد اردوگاه شد، دیدم اسرای دیگر همان یک کم رنگی را که به صورت های سیاه سوخته شان بود، باختند و یک عزاداری پرمایه به راه انداختند که ای وای بدبخت و بیچاره شدیم و باز سر و کله جاسم رمبو پیدا شد. اولش خیال کردم بهش می گویند رمبو. اما بعدش که شروع به شیرین کاری کرد، فهمیدم حضرت آقا کپی برابر اصل آن بازیگر آمریکایی بی پدر و مادر است. نخند که بگویم خدا چه کارت نکند!

این کتاب، مجموعه داستان های دفاع مقدسی برای گروه سنی کودک و نوجوان به صورت طنز است.

مجموعه داستان «خمپاره های فاسد» دارای 20 داستان با عناوینی نظیر «اسیر خودی»،

«پلک های نیمه بسته»، «خمپاره های فاسد»، «صدای خوش در سرزمین عجیب»،

«دزدان توالت»، «ستون پنجمی»، «شارلاتان»، «عروسی به صرف شام و فاتحه»، «مداح فراری»، «من آنم که رستم بود پهلوان» و … می باشد.

زبان به کار گرفته شده در کتاب، زبان عامیانه است که همراهی آن با ماجراهای طنز کتاب،

باعث جذاب شدن اثر شده است. همچنین استفاده از تصویرهای متنوع و جذاب در هر داستان،

«خمپاره های فاسد» را تبدیل به کتابی دلنشین کرده است.

گزیده کتاب
 
این کتاب با داستان «بچه های سمرقند» این گونه آغاز می شود:
 
پنج نفر بودیم همراه و هم راز و همدرد. دردمان چه بود؟ رفتن به جبهه. همان 15 – 16 ساله و شاگرد دبیرستانی.
 
در آن جمع پنج نفره فقط من بودم که چند ماه پیش با هزار دوز و کلک توانسته بودم خودم را به عقبه منطقه عملیاتی برسانم.
 
اما وقتی شب حمله فرا رسید و خواستند گردان ما را به خط مقدم ببرند،
 
فرمانده گردان آمد سراغم و محترمانه و بدون هیچ رحم و شفقتی حکم اخراج را دستم داد…

پنج نفر بودیم: همراز، همراه، و همدرد.
دردمان چه بود؟ رفتن به جبهه!
نمکی و دستیارش
بچه های سمرقند
خمپاره های فاسد
ستون پنجم…

معرفی کتاب

اثر حاضر، دومین داستان بلند از این نویسنده به شمار می رود و با تم حوادث رقم خورده توسط گروه های ضد انقلاب پس از پیروزی انقلاب اسلامی نوشته شده است .
این کتاب روایتی است از زندگی پسربچه ای که در روزهای ابتدایی انقلاب اسلامی و درگیری های کردستان و آذربایجان غربی با خروج مادر و خواهرش از منزل به دلیل اختلاف نظر با پدرش روبرو می شود.
به دنبال این اتفاق پدر و پسربچه به دنبال یافتن رد و نشانی از مادر به راه می افتند و در مسیر جستجو هر دو به دست اشرار ضد انقلاب دستگیر می شوند اما در نهایت پدر آزاد و پسر گروگان باقی می ماند.

مهمترین گره داستان از ماجرای اسارت پسرک در دست این اشرار شکل می گیرد و آنچه که او می بیند و حس می کند.

این داستان بلند به نوعی سعی کرده در کنار نمایش اختلاف نظرهای موجود به نوعی در راه رفع سوء تفاهم های موجود در این زمینه نیز گام بردارد.

مجید محبوبی پیش از این نیز داستان بلند « بازگشت خورشید» را با موضوع قیام بنیانگذار انقلاب اسلامی تالیف کرده است که در جشنواره ادبی یار و یادگار نیز حائز رتبه شده است.

معرفی کتاب: نوشتار حاضر از مجموعه داستان های فارسی قرن ۱۴ می باشد که در بخشی از داستان می خوانیم: «ناگهان دید که دارد از پله ها سرازیر می شود. دستش را دید که بی اختیار روی در چوبی کشیده می شود. خودش را دید که از میان چند نفری که گرد ضریح بودند راه باز می کند و شانه به شانه عزیزخانم می ایستد...». «خواب باران» رمانی از وجیهه سامانی (-۱۳۳۵)، نویسنده معاصر است که با نثر و بیانی لطیف و روان، و نگاهی واقع‌بینانه به مسائل اخلاقی و اجتماعی جوانان، تلاش می‌کند در پس قصه‌ای عاشقانه، تعریفی درست و واقعی از سرنوشت و قضا و قدر ارائه کند و مرز باریک میان تردید و ایمان را به‌درستی به تصویر بکشد.

گزیده ای ازکتاب: شب چادر سیاه و مرطوبش را بر سر شهر کشیده بود. آسمان تجریش مخملی سیاه بود و ستاره‌های ریز و درشت، مثل مشتی پولک درخشان، گرداگرد قرص کامل ماه می‌درخشیدند. هوا پر بود از بوی شمعدانی و عطر سبک و دل‌انگیز یاس. نسیم ملایم و خنک بهاری که از سمت کوه‌های شمال شهر می‌وزید، شاخه‌های ترد و نازک درختان باغچه را به بازی گرفته بود.حسام مثل هر شب نشسته بود روی ایوان. دور و برش پر بود از برگه‌های نوشته شده به خط بریل. تکیه به پشتی، چایش را جرعه‌جرعه می‌نوشید و به صدای ممتد جیرجیرک‌ها و قل‌قل ریزش فواره‌ی وسط حوض گوش می‌داد. چایش را که سر کشید، دست کشید و برگه‌ای از روی زمین برداشت و با سرانگشتان، خطوط برجسته‌اش را لمس کرد. عزیزخانم هم که تازه شستن ظرف‌ها را تمام کرده بود، برق آشپزخانه را خاموش کرد و به طرف ایوان رفت. قبل از اینکه پرده‌ی توری آویخته پشت در ایوان را کنار بزند، کمی مکث کرد و به حسام خیره ماند. آرامش و لبخند ملایمی که روی صورت حسام نشسته بود، حالش را خوش کرد. هنوز قدم به ایوان نگذاشته بود که صدای بلند برخورد شیئی به در آهنی حیاط، سکوت شب را شکست. حسام دستپاچه سرش را رو به مادر بالا گرفت: «چی بود؟»

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی