در «آنروز سه و نیم بعد از ظهر» با خاطراتی متفاوت در زمینه دفاع مقدس مواجه می‌شویم. گویی سرنوشت مهدی صمدی صالح بسیجی نوجوان اهل همدان با یک عکس گره خورده است؛ عکسی که بعد از عملیات کربلای 5 و در حال نماز خواندن از او گرفته شده و اینک برای مهدی صمدی چیزی فراتر از یک تصویر است. حتی دلیل این که سعید غیاثیان دست به کار تهیه و تدوین خاطرات این رزمنده می‌شود همین عکس بوده که به طور اتفاقی آن را دیده و در کمال تعجب متوجه می‌شود این عکس متعل به یکی از کارمندان دانشگاه بوعلی همدان است. خاطرات صمدی در کتاب «آنروز سه و نیم بعد از ظهر» به شکل منسجمی روایت شده که نشان از دقت و حوصله در ویرایش چند باره متن دارد. او که در اغلب عملیات‌های مهم ایران در خاک عراق شرکت داشته، اکنون خاطراتی ارزشمند از آن دوران را در این کتاب نقل کرده است. بخصوص بخشی از خاطرات وی که مربوط به تصرف فاو و همچنین عملیات کربلای 5 است از اهمیت بسزایی در تاریخ شفاهی برخوردار است. صمدی که بعد‌ها به عضویت سپاه در آمده و به مقام فرماندهی می‌رسد فضای موجود در میان نیروهای ایرانی را هنگام شروع عملیات کربلای 5 به خوبی شرح داده است. در بخش‌هایی از کتاب صمدی با جزئی‌نگری شرح می‌دهد که چگونه جوانان بسیجی و سپاهی ایران در جاده فاو-ام‌القصر با از جان‌گذشتگی و ایثار توانستند این محور مهم عملیاتی را حفظ کرده و از سقوط فاو جلوگیری کنند. نگاه صمدی در صفحه‌های ابتدایی کتاب نگاه نوجوانی است که با شگفتی زیر و بم جنگ را به نظاره نشسته و درس زندگی می‌گیرد. اما رفته رفته در طول کتاب با رزمنده‌ای پخته همراه می‌شویم که به رغم سن کم خود سرد و گرم روزگار را چشیده است. بخش‌های پایانی کتاب با چند خاطره پراکنده از سال‌های بعد از جنگ همراه است که زاویه دید متفاوتی را از وضعیت رزمندگان به نمایش می‌گذارد. صفحه‌های پایانی نیز به تصاویر صمدی در جبهه‌های دفاع مقدس اختصاص یافته که البته عکس ماندگار او در حال نماز خواندن نیز در میان این تصاویر به چشم می‌خورد.

آنجا که خانه‌ام نیست

نمای نزدیک:«آنجا که خانه‌ام نیست» ماجراهای دو نوجوان شیرازی با نام‌های جواد و حسام است؛ نوجوان‌هایی که می‌خواهند با نقشه قبلی از محیط متشنج خانه فرار ‌کنند. پدر جواد، بنای ساختمان است و به قول مادر جواد اگر با کارفرمایش دعوایش نشود و اگر تنبلی‌اش نشود برود سرکار و اگر مجبور نشود آن همه پول تریاک بدهد، می‌توانستند زندگی راحتی داشته باشند. مادر جواد اغلب در دعواهای همیشگی‌اش پدر را سرزنش می‌کند و از دین، اخلاق، کار و همه چیز او ایراد می‌گیرد و گاه در پایان گریه‌هایش او را نفرین می‌کند. پدر سر این دعواهای همیشگی مادر را به باد کتک می‌گیرد. در این داستان، جواد یک همکلاسی‌ به نام حسام دارد که با بقیه بچه‌های کلاس فرق دارد و خیلی خوش‌اخلاق، باادب و مهربان است. به همین دلیل خیلی زود با او دوست می‌شود. پدر حسام وضع مالی خوبی دارد. روزهای اولی که جواد با حسام و زندگی‌اش آشنا شده است، فکر می‌کند او چقدر خوشبخت است! اما وقتی باهم بیشتر دوست می‌شوند، حسام می‌گوید زمانی که دو سال بیشتر نداشته مادرش طلاق گرفته و او مجبور شده با نامادری زندگی کند . نامادری هم هر روز او را به بهانه‌های مختلف به باد کتک می‌گیرد. از همین روی محیط خانه حسام هم دست کمی از خانه جواد ندارد. بنابراین آنها تصمیم می‌گیرند با پس‌انداز کردن پول‌های توجیبی خود صبح زود از خانه فرار کنند. راننده کامیونی آنها را سوار می‌کند و به شهربانی می‌برد. رئیس شهربانی به فراری بودن بچه‌ها شک می‌کند اما آن‌ها زیرک‌تر از این حرف‌ها هستند و او را می‌فریبند. جواد و حسام در مسیر اصفهان با پسری به نام کاظم، آشنا و برای رفتن به تهران با او همراه می‌شوند. زندگی در تهران، برخلاف تصور جواد و حسام، سخت‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردند. آنها مدت‌ها برای یافتن یک کار آبرومند تلاش می‌کنند، اما خیلی زود با مشکلات این نوع زندگی آشنا می‌شوند. پس از مدتی جواد تصمیم‌ می‌گیرد به خانه بازگردد. حسام نیز یک سال پس از او به همین نتیجه می‌رسد. سرشار در کتاب «آنجا که خانه‌ام نیست» بی آنکه مستقیماٌ عاقبت رفتار شخصیت‌های قصه‌اش را بیان کند، دست مخاطب را می‌گیرد و با خود همراه می‌کند تا او خودش به نتیجه‌گیری لازم برسد.
از کتاب: می‌رویم تهران. آنجا باهم کار می‌کنیم و پول‌هایمان را پس‌انداز می‌کنیم. بعد که زیاد شد، می‌رویم بیرون شهر، یک تکه زمین می‌خریم. خودمان دورش را دیوار می‌کشیم. در آن چند تا اتاق بزرگ گلی می‌سازیم. چند تا باغچه بزرگ گل و سبزی هم می‌زنیم. توی یکی از باغچه‌ها هم خیار و گوجه‌فرنگی و کدو و بادمجان و این جور چیزها می‌کاریم ... بعد، روی بام اتاق‌ها، لانه زنبور عسل می‌سازیم ... چند سالی که گذشت و ...صفحه 15

معرفی کتاب راز مروارید: ناوچه پیکان در عملیات مروارید

کتاب راز مروارید: ناوچه پیکان در عملیات مروارید نوشته مونس عبدی‌زاده، خاطرات دوران دانشجویی تا بازنشستگی سعید کیوان‌شکوهی ناخدا دوم نیروی دریایی را روایت می‌کند. عملیات مروارید که وی در آن حضور داشته از جمله اتفاقات نادر و حماسه‌ساز دوران هشت سال دفاع مقدس است.

عملیات دریایی مروارید به اندازه کل عملیات‌های زمینی و هوایی مهم بوده است. در طول هشت سال دفاع مقدس عملیات‌های متعددی علیه دشمن انجام گرفت. این عملیات توسط دلاورمردان ارتش نیروی دریایی انجام شد. عملیات کوتاه‌مدت ولی ارزشمند که تا پایان جنگ همچون ستاره‌ای می‌درخشید.

کتاب حاضر دربردارندۀ خاطرات طراح این عملیات است. خاطرات تلخ و شیرین این مرد ارتشی از دوران دانشجویی در انگلستان تا پایان بازنشستگی ناخواسته. ناخدا دوم حین بیان خاطراتش به فرماندهان دیگر نیروی دریایی که در این عملیات حضور داشتند از جمله شهید همتی نیز اشاره داشته است. گفته‌های دیگر هم‌رزمانش نیز مکمل خاطرات ایشان در کتاب قرار گرفته است.

کتاب راز مروارید نتیجه بیش از بیست ساعت مصاحبه و گفت‌وگو با سعید کیوان‌شکوهی است و تلاش شده در آن تمامی وقایع و اتفاقاتی که به عملیات مروارید منجر شد را بی کم و کاست روایت کند. در پایان کتاب، مجموعه عکس‌ها و اسناد نیروی دریایی و هوایی مرتبط با خاطرات ناخدا دوم و دوستان هم‌رزم ایشان جمع‌آوری و تکمیل شده است.

بامداد روز هفتم آذر 1359 در یک نبرد شدید، ارتش نیروی دریایی موظف بود در یک عملیات هدف‌های دریایی عراق در حوزه خلیج فارس را منهدم و نابود کند. در این درگیری، هفت ناوچه بزرگ عراقی به اعماق دریا فرستاده شدند، همچنین چند فروند ناو، هواپیما و هلیکوپتر به وسیله رشادت‌های عوامل ناوچه پیکان از بین رفتند.

در بخشی از کتاب راز مروارید می‌خوانیم:

وقتی جنگ شروع شد، تهران بودم. آن روز به ستاد رفتم و متوجه شدم آقای مدنی‌نژاد نیست. اوضاع کمی به هم ریخته بود، ولی جنگ هنوز رسماً شروع نشده بود. وقتی دیدم او نیست به خانه برگشتم. در راه بازگشت به منزل توی کوچه که پیچیدم، یکی از همسایه‌ها مرا دید و گفت: «فرودگاه مهرآباد رو زدن.» گفتم: «فرودگاه مهرآباد؟ اصلاً چنین چیزی غیرممکنه!» گفت: «بله فرودگاه مهرآباد رو زدن!» واقعاً جنگ شده بود. دوباره به ستاد برگشتم و داوطلب شدم که به جبهه بروم، درحالی‌که تجربه جنگی نداشتم. آن جا براساس تخصصم، دوباره من را به بندرعباس و روی ناوهای سنگین فرستادند. رفتم و خودم را معرفی کردم. به آن‌ها گفتم که تجربه کنترل هواپیما را دارم. مرا به پست فرماندهی نیروی هوایی فرستادند. تقریباً ده الی دوازده روز در پست فرماندهی نیروی هوایی ماندم، ولی حس می‌کردم که آن‌جا نمی‌توانم مفید باشم. بعد از این به ستاد رفتم. افسر عملیات یکی از فرماندهان شدم و با او به دریا رفتم. همه چیز به هم ریخته و بی‌نظم بود، هیچ‌کس سر از اوضاع درنمی‌آورد. همه چیز گنگ بود.

از جنگ و هدف آن اصلاً چیز درستی فهمیده نمی‌شد، کسی از جنگ تجربه‌ای نداشت، آدم‌ها غیرعادی شده بودند. تعدادی از افسران جوانی که عمدتاً در آن ایام در بندرعباس آموزش دیده بودند و چیزهایی یاد گرفته بودند، همیشه با هم کل‌کل داشتند؛ با تعدادی از افسران نشسته بودیم و همه از این وضع به هم ریخته شاکی بودند، یکی از این افسرها که از من ارشدتر بود، می‌گفت: «آقا اینکه درست نیست! باید بیان، بنشینن، بنویسن، طرح بدهن، این‌طور که نمی‌شه.» گفتم: «جناب سروان، معذرت می‌خوام، اینکه می‌گید بیاین، بنشینن، بنویسن، این‌هایی که می‌گین، چه کسایی هستن؟ قراره از کجا بیان؟» به من نگاه کرد و گفت: «منظورت از این سوال چیه؟» گفتم: «چه کسی باید بیاد طرح بنویسه؟ ما باید بنویسیم دیگه!» با حالت تحقیرآمیزی گفت: «مثلاً تو؟!» گفتم: «بله! مثلاً من!» پوزخندی زد و چیزی نگفت! این صحنه هنوز که هنوز است در ذهنم باقی مانده است.

معرفی کتاب زمانی برای بزرگ شدن

محسن مومنی در کتاب زمانی برای بزرگ شدن، داستان بلندی با محوریت دو جنگ؛ یکی جنگی که در پوسته بیرونی قصه و در جغرافیای متن از ابتدا تا انتها حضوری دائم دارد و دیگری جنگی درونی در لایه‌های زیرین اثر برای باز پس گرفتن غرور را روایت می‌کند.

داستان زمانی برای بزرگ شدن به حضور یک جوان جنوب شهری در جبهه برای اعاده حیثیت از خانواده‌اش می‌پردازد؛ حیثیتی که پیوستن برادر بزرگترش به نیروهای منافقین و شرکت در بمب‌گذاری‌ها آن را لکه‌دار کرده است.

محسن مومنی زبانی پاکیزه و نثری روان و منسجم دارد و در داستانش از توصیف دقیق جزئیات و روابط آدم‌ها و فضای داستان لحظه‌ای غافل نمی‌شود. چرا که داستان او، داستانی مبتنی بر حادثه و اتفاق‌های بزرگ نیست؛ بلکه داستانی است که بر پایه روابط عادی میان آدم‌ها در جنگ پیش می‌رود و در مسیر خود به تحولی آرام و درونی در قهرمان اصلی منجر می‌شود.

در پشت جلد کتاب زمانی برای بزرگ شدن می‌خوانیم:

باز اطراف را نگاه می‌کنم. باز بادی برخاسته و درخت‌های بلوط را تکان می‌دهد. گاهی یک صداهای مبهمی با خودش می‌آورد و دل آدم را خالی می‌کند. بدوبیراه می‌گویم و به کسانی که باید می‌آمدند سرشب جای‌شان را با ما عوض می‌کردند ولی حالا گم شده‌اند فکر می‌کنم، اگر آن‌ها گیج بازی در نمی آوردند و گم نمی‌شدند، حالا ما این‌جا نبودیم. لابد برگشته بودیم عقب و بعد از این همه خستگی و جان کندن، یک دل سیر می‌خوابیدیم. اما وقتی به یاد بچه‌ها می‌افتم و اتفاق‌هایی که در این دو شب و روز برای‌مان پیش آمده، از خودم بدم می‌آید. مگر دیگر می‌توانم بی‌خیال بخوابم؟ مگر به این زودی عمو جعفر از یادم می‌رود؟ اصلا مگر می‌شود تا آخر عمر هم بهنام را فراموش کرد؟

معرفی کتاب جنگ دوست داشتنی

سعید تاجیک رزمنده‌ی جبهه‌های جنوب در کتاب جنگ دوست داشتنی، خاطرات و لحظاتی را در جنگ روایت می‌کند که کمتر افرادی به ویژه خبرنگاران داخلی و خارجی دیده‌اند.

نویسنده این اثر را در دوران جنگ تحمیلی نوشته اما انتشار آن تاکنون به تأخیر افتاده است. او در جنگ انسان‌هایی خلق می‌کند که واقعیت داشته‌اند و اکنون شبه اسطوره هستند؛ مردان بزرگی که همگی در به وجود آمدن داستان‌هایش نقش مشابهی ایفا می‌کنند؛ شهید همت و باکری برای او فرماندهانی می‌باشند که تاریخ این مرز و بوم فقط می‌توانست آن‌ها را بیافریند. تاجیک در این کتاب سعی دارد تا چهره‌ی آنان را زیبا به نمایش بگذارد.

این اثر اغلب دربردارنده‌ی خاطرات طنز‌آمیز و شوخ‌طبعانه‌ی حضور او در جبهه‌های هشت ساله‌ی دفاع مقدس است. وی با بهره‌گیری از ذهن توانمندش، بدون وجود یادداشت روزانه، جزئیات مربوط به حوادث و اشخاص را به خاطر داشته و با زبانی طنز به تحریر درآورده که واقعاً در اکثر موارد در این امر موفق شده است.

در میان خاطرات او، هم طنزهای مبتنی بر موقعیت طنز‌آمیز و هم طنزهایی که مبتنی بر ظرفیت‌های زبانی به چشم می‌خورند و در هم آمیختگی این دو شیوه، اثر او را خواندنی و ارزشمند نموده است. خاطره‌گویی‌های وی در مورد کسانی می‌باشد که پرهیزگار و پاک‌دامن نبودند، از همین مردم عادی و از نقاط فقیر‌ شهر آمده بودند و مثل همه‌ی ما روزگار می‌گذراندند.

سعید تاجیک سال 1345 در یکی از محله‌های فقیرنشین شهر ری متولد شد. او زمانی که در سال 1362 به جبهه اعزام گشت نوجوانی هفده ساله بود اما تجربه‌ی حضورش در بطن رویدادی چنان عظیم باعث شد تا با ذهنی بارور و سرشار از مضامین ناب به زندگی عادی برگردد. رویکرد شوخ‌طبعانه‌اش به جنگ از وی نویسنده‌ای متمایز به وجود آورده است.

این اثر کارنامه‌ی فرهنگی و رزمی نویسنده‌ی جوان و خوش ذوق‌اش محسوب می‌شود. جدول‌های این کارنامه با عنوان‌هایی پر شده‌اند که نشان دهنده‌ی یک زندگی طبیعی در میدان‌های نبرد هستند. جنگ با طنز و شوخی‌، به سختی کنار هم قرار می‌گیرند اما وقتی با هم بیایند هر دو زیباتر خواهند شد. تاجیک با این کتاب به دارایی‌های زلال و معنوی جنگ اضافه کرده است.

در بخشی از کتاب جنگ دوست داشتنی می‌خوانیم:

آن روز و شب گذشت. چند شب بعد قرار شد به مواضع دشمن فرضی حمله کنیم. ساعت نه و نیم شب به کلیه نیروها دستور حرکت داده شد. پشت سر هم در یک ستون منظم قرار گرفتیم. حرکت از شرق به سمت غرب بود. تپه ماهورها یکی پس از دیگری از زیر پا می‌گذشت. ساعت دوازده شب دستور دادند سر جایمان بنشینیم. همین‌طور که نشسته بودیم، ناگهان صدای سوراخ شدن وضوی یکی از بچه‌ها گوشمان را نوازش داد. با شنیدن این صدای بی‌موقع و غیر منتظره، همه بچه‌ها زدند زیر خنده. فرمانده دسته که چند قدم دورتر ایستاده بود، با شنیدن این صدا خود را به محل وقوع حادثه رساند و به طرف با صراحت تذکر داد و گفت: «خودت را جمع و جور کن!» آن بنده خدا هم که شرمنده شده بود، کمی جابه‌جا شد و چیزی نگفت.

مدتی نگذشته بود که دوباره صدای شلیک چند رعد و برق از ناحیه همان بنده خدا به گوشمان خورد. این بار بچه‌ها با صدای بلند قهقهه زدند و گفتند: «این بنده خدا آب و روغن قاطی کرده!» فرمانده دسته بالای سر آن بخت برگشته رفت و با لحن تندی گفت: «بلند شو ببینم!» وقتی از جایش بلند شد، دستور نشستن و بر خاستن داد. آن ننه مرده که از کارش شرمنده بود، پس از چند بار نشستن و بر خاستن، سر جایش نشست و مشغول خاک‌بازی شد. نیم ساعت آن جا توقف کردیم و بعد دستور آمد به راهمان ادامه دهیم. ستون رفته‌رفته از غرب به سمت جنوب تغییر موضع داد تا اینکه به اولین موانع دشمن فرضی رسیدیم. صدای شلیک دوشکا، چهار لول و انفجار خمپاره منطقه را به لرزه در آورد. شلیک قبضه‌ها حدود بیست دقیقه طول کشید. پس از مدت کوتاهی مواضع دشمن فرضی به دست بچه‌ها فتح شد و به طرف اردوگاه حرکت کردیم.

کتاب حاضر، خاطراتی را درباره مسجد جزایری اهواز و نقش رزمندگان آن در انقلاب اسلامی را بیان کرده است.

امیرالمومنین , علی (ع) در نهج البلاغه خطاب به فرزندشان جمله ای دارند که می فرمایند : "اعری الله جمجمتک" یعنی در صحنه جنگ جمجم ی خود را به خدا عاریت بده. مجتبی مرعشی روایت میکند : در فارسیات ، یک شب به منظور شبیخون محدود به عراقی ها و ناامن کردن جاده اهواز - خرمشهر ، به نزدیک مواضع عراقی ها کنار جاده مذکور رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم ، یک کامیون نظامی عراقی در حال عبور بود.سعید درفشان یک گلوله آرپی جی شلیک کرد و از جلوی کامیون عبور کرد.موشک دوم را که شلیک کرد ، کامیون سرعت گرفته بود و از پشت سرش عبور کرد .گلوله سوم درست از وسط اتاق عقب کامیون رفت و از شیشه عقب و جلوی کامیون خارج شد، اما منفجر نشد ! راننده کامیون ، که یک موشک از کنار گوشش رد شده بود دستپاچه شد و از جاده خارج و کامیون واژگون شد .در طول یکی دو دقیقه ای که این جریان رخ داد عراقی ها آماده شدند وش روع به شلیک تیربار سلاح های دیگر خود کردند . آتش آن ها آنقدر پر حجم بود که کسی جرئت بیرون آوردن سر خود را از کانال نداشت .امیر علم ، به من که کمک آر پی جی او بودم ، گفت : یک گلوله بده یک موشک آرپی جی به او دادم و گفتم : بسم الله یادت نرود. امیر علم سر راه به من گفته بود هر وقت خواستم شلیک کنم یادآوری کن که حتما بسم الله بگویم . امیر گلوله را آماده کرد و تمام قد ایستاد . هنگامی که ایستاده بود ، ده ها گلوله و رسام از چند میلی متری سر و گوش و بدن او عبور می کرد ، اما امیر علم آن قدر آرام و بی خیال این گلوله ها بود که گویی وجود ندارند. او سه یا چهار بار در همین وضعیت با آرامش تمام موشک های خود را شلیک کرد. او واقعا جمجمه اش را به خدا عاریت داده بود.

توضیحات

کتاب تاریخ آغازین فرامانسونری در ایران اثری است از یحیی آریابخشایش به چاپ انتشارات سوره مهر.

اثر حاضر پنجمین جلد از مجموعه تاریخ آغازین فراماسونری در ایران است؛ نویسنده در این جلد با توجه به اسنادموجود به ارائه لیستی از اسامی اعضای لژ بیداری ایران،روابط خانوادگی و نسب شناسی، نقش و میزان نفوذ آنها در دستگاه های دولتی، پرونده های ( 122تا 130) مبنی بر معرفی نامه، چگونگی مراحل معرفی به لژ و…. می پردازد.

گزیده ای از کتاب

از تعداد پنج برگ تفتیش احوالی که درباره سید محمدرضا پر شده، دو برگه به ترتیب تاریخهای پنجم و بیست و دوم بیع الاول 1328 را دارد و سه برگه دیگر تاریخی معین ندارد. اما از آنجا که مفتشین معمولا هم زمان یا اندکی قبل یا بعد از هم اقدام به تکمیل برگه های مربوط به یک شخص می کردند پیداست که بقیه برگه ها هم در همین هنگام ( در ربیع الاول 1328) پر شده است. اولین برگه را حاجی میرزا آقا تبریزی در 5 ربیع الاول 1328 در یک نسخه به زبان فارسی پر کرده، نسخه فرانسوی آن را دست نخورده به لژ برگردانده است.

محمود نجیمی، رزمنده‌ای بود که در دوران نوجوانی-سال 1360- وقتی سیزده ساله بود راهی جبهه‌ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شد. محمود در هفده عملیات شرکت کرد و بارها مجروح شد. او سال‌ها پس از پایان جنگ هم هنوز آثار مجروحیت را بر تن و جان دارد. این کتاب دست‌نوشته‌های اوست و در برگیرنده خاطراتش از آن روزگار که بعدها با کمک یکی از دوستانش، نوشته‌ها را برای تبدیل شدن به کتاب ویرایش و بازنویسی کرد. خاطرات نجیمی بکر و خواندنی‌اند و خواننده را به واقع به روزهای جنگ و مقاومت می‌برند؛ روزهایی که دلاور مردانی از جان گذشته مقابل دشمنان بعثی ایستادند و اجازه ندادند یک وجب از خاک سرزمین ایران به یغما برود. مهدی عقابی که تدوین و ویرایش خاطرات نجیمی را به عهده داشته، دست‌نوشته‌های او را در هفت فصل دسته‌بندی کرده است. فصل نخست درباره جبهه شوش دانیال و شش فصل بعد، خاطراتی است از عملیات فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم، بدر و والفجر. علاوه براین در بخش انتهایی کتاب عکس‌ها و اسنادی درباره خاطرات روایت شده منتشر شده است تا بر جذابیت و اعتبار کتاب بیفزاید. یکی از زیباترین و خواندنی‌ترین خاطرات کتاب مربوط به مقطع زمانی 30 اردیبهشت سال 1361 است که راوی با همرزمانش برای جنگی سخت آماده می‌شوند. راوی از صدای شلیک توپخانه عراقی‌ها و انفجار خمپاره و روشن‎شدن منور می‏گوید و این که چند تانک و نفربر ایرانی کنار خاک‎ریز می‌آیند و... مجموعه یادداشت‌های نجیمی که حدود نهصد صفحه بوده و گزیده‌ای از آن‌ها منتشر شده، ماحصل 2350 روز حضور وی در جبهه‌های جنگ تحمیلی است. نجیمی در این کتاب به دلیل برخی مسائل اشاره‌ای به عملیات کربلای 4 نکرده، چون آن زمان آوردن برخی مطالب به صلاح نبوده است.

«علی هاشمی» سال 1340 در منطقه عامری اهواز به دنیا آمد. در نوجوانی از جریانات سیاسی آگاهی داشت و با شروع تظاهرات و راهپیمایی‌ها علیه رژیم پهلوی فعالیت‌های چشم‌گیری انجام داد، بعد از پیروزی انقلاب به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و در آغاز تشکیل سپاه پاسداران از کمیته به سپاه انتقال یافت و به فرمانده سپاه «حمیدیه» منصوب شد. او با همکاری جوانان محروم اهواز و حمیدیه تیپ 37 نور را تشکیل داد. به دستور فرمانده کل سپاه پاسداران آقای «محسن رضایی» قرارگاه سری «نصرت» را در منطقه «رفیه» تشکیل داد و ثمره تلاش رزمندگان قرارگاه نصرت با تلاش‌ها و فرماندهی موثر علی هاشمی عملیات‌های بزرگی مانند خیبر و بدر بود. او سرانجام در اواخر جنگ در 1367/4/4 چند روز مانده به پایان جنگ با عراقی‌ها درگیر شد و در میان نیزارهای جزایر مجنون به شهادت رسید. شرح فعالیت‌های او از زبان آقای محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران، توسط نویسنده به همراه چندین عکس از فعالیت‌های علی هاشمی محتوای این کتاب است.

گزیده ای از کتاب

بابا روزنامه اش را باز کرده بود و داشت می خواند. نمی توانستم صورتش را ببینم. یکهو متوجه شدم که روزنامه اش انگلیسی است. راستش بابا همان قدر از زبان انگلیسی اطلاع داشت که من درباره طرز کار کبد مورچه… وقتی خوراکی آوردند، پیرمرد به بابا گفت: «آی قربون دستت، این کمربند منو باز کن.»

ـ اشکالی نداره… ولی خودتون ملاحظه کردید که گفتن بهتره کمربندتون بسته باشه.

ـ آقا جون، مال هواپیمارو می گم. همه واز کردن، مال من هنوز بسته س. زحمتشو بکش. دستام لرزش داره… بذار حداقل بفهمیم چی از گلومون پایین میره.

بابا کمربند را باز کرد. بعد بسته خوراکی ها را از دست مهماندار گرفت. میز جلویش را باز کرد و بسته خوراکی را گذاشت رویش. آن وقت دوباره سرش را برد لای بال های روزنامه و مشغول خواندن شد. دو دقیقه که گذشت، روزنامه را خیلی با دقت و صاف و صوف تا کرد و گذاشت توی زنبیل پشت صندلی جلویی. یک نگاه به جعبه پلاستیکی غذایش انداخت و بعد به پیرمرد گفت: «اجازه بدین میز رو براتون باز…»

جمله اش ناتمام ماند. چون پیرمرد غذایش را تمام و کمال خورده بود و حالا داشت ریزه های نان را از روی پاهایش جمع می کرد و می گذاشت توی دهنش.

تجلی نور در هنرهای سنتی ایران اثر یاوری

هنرهای سنتی هنرها و صنایع بدیهی هستند که جوهر آن، برگرفته از مبدا و حیانی بوده و دارای صورتی متناسب با آن گوهر است و منشاء تاسیس آن به نحوی به اولیاء دین و یا تجلیات باطنی هنرمندان برمی گردد. هنرهایی که طی قرون و اعصار متمادی، از طریق استادان متعهد و وارسته، فنون و رموز تولیدی را با حفظ آداب معنوی، معرفت و کرامات انسانی به صورت سینه به سینه و نسل به نسل به شیفتگان و مشتاقان ارائه داده است. بی شک پس از ظهور اسلام، هنرهای ایرانی، مناسب ترین عرصه نه تنها برای بروز ذوق و اندیشه خلاق هنرمندان بلکه بستری گسترده برای تجلی ایمان و اخلاص و بیان اعتقادات عمیق، پاک و زلال استادان و صنعتگران ایرانی بوده است که زیباترین آثار را با رنجی مقدس و به شوق بیان ارادت به خالق همه ی زیبایی ها و خدمت به اجتماع پدید آورده اند.

فهرست مطالب

فصل اول: خوشنویسی

فصل دوم: نگارگری و هنرهای مرتبط

فصل سوم: فلزکاری و هنرهای مرتبط با فلز

فصل چهارم: هنرهای چوب

فصل پنجم: بافته های داری

فصل ششم: سفال، کاشی و سرامیک

فصل هفتم: نساجی سنتی

فصل هشتم: صحافی و تجلید

فصل نهم: شیشه گری و هنرهای مرتبط با شیشه

کتابنامه

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی