«گریه‌های امپراتور» مجموعه شعری از فاضل نظری است که در قالب غزل سروده شده است.روانی ادبیات، درون مایه‌ قوی و گستره دانش واژه‌گانِ شاعر، وی را در انتقال مفاهیم نهفته در ذهن و دلش به خوبی یاری کرده است.مورد دیگری که اشعار این کتاب را برای مخاطبانش جذاب می‌کند، ردیف‌های زیبا و رندانه غزلیات است. مثل عوض شدست، که بمیرم، عاشقت شدست، به هم می‌ریزد، از ماه، پرشدست و…اما آن‌چه بیش‌تر ناخودآگاه مخاطبان را به سوی اشعار این کتاب می‌کشاند، تأثیرپذیری ابیات، از اشعار قدمایی چون حافظ و سعدی است، که سال‌های سال‌ آشنای ذهن ایرانیان بوده است.  نظری در این مجموعه با استفاده از زبانی نرم و ساده توانسته است مضامین سنتی را بازآفرینی کند و طرحی نو در اندازد. نخستین نکته‌ای که مخاطب در مواجهه با شعر فاضل نظری با آن مواجه می‌شود، سادگی و خوش‌خوانی شعرهای اوست. نظری در پی کشف‌های زبانی نیست،‌ بلکه به این معنا و محتواست که جغرافیای زبان او را کشف می‌کند و به آن سر و شکل می‌دهد. به همین سبب شعر او بی‌نیاز از هر نوع بازی زبانی یا فرمی است. در واقع شاعر دغدغه زبان یا فرم ندارد. گریه های امپراتور در پرونده افتخارات خود عنوان کتاب سال شعر جوان ایران را جای داده است. این مجموعه به همراه دو کتاب «اقلیت» و «آن ها» سه گانه فاضل نظری را تشکیل می دهد.

عالم پررمز و راز هنر معماری اسلامی، در دویست سال گذشته، توجهات و تتبعات وسیع مستشرقان و اسلام شناسان غرب و شرق را برانگیخته است؛ تحقیقاتی که گاه به کشف مبانی حکمی و رازورانه این هنر، و گاه به نفی هویت هنری این دین انجامیده است. بنابراین، ضرورت بازنگری عمیق و تاملی دقیق در متن مصداق ها و مبانی هنر اسلامی را ایجاب می کند؛ از این رو نگارنده در کتاب حاضر، در دو دفتر به مبانی عرفانی هنر و معماری اسلامی پرداخته است. دفتر اول این کتاب، در بحثی حکمی، به بررسی و بیان اصل وحدت وجود و حدت شهود در ادیان و حکم اختصاص دارد؛ ادیانی چون مسیحیت، هندوییزم و اسلام، و حکمی چون حکمت یونانی و حکمت اسلامی. این بحث تا به آنجا پیش می رود که به اصل تجلی، یعنی سریان نور وجود، در مراتب حضور و ظهور رسد و از تجلی به مراتب و از مراتب به خیال و از خیال به تصویر آن در گستره هنر اسلامی (قوس نزول) و از آن به رمزگشایی عالمی که این هنر راوی آن است، (قوس صعود). دفتر دوم، شرح آرای حکیمان مسلمان در وصف و ذکر عالم خیال و سپس جلوه های نور و قدر (هندسه و ریاضیات قدسی) در هنر و معماری اسلامی است. در واقع، به گفته نگارنده: «دفتر اول شرح مبانی است و دفتر دوم تطبیق این مبانی بر مصادیق؛ همان که سنت گرایانی چون نصر و شوآل و بورکهارت و گنون بر سر آن از سوی کسانی چون نجیب اوغلو و تری آلن مورد انتقادند».

کتاب حاضر، از مجموعه «قصه فرماندهان» با موضوع جنگ ایران و عراق (۱۳۵۹ـ۱۳۶۷)، دربردارنده سرگذشتنامه شهید «محمود شهبازی»، «۱۳۳۷ـ۱۳۶۱) است. محمود شهبازی در یک خانواده مذهبی متولد شد و در دوران نوجوانی مدرسه نهج البلاغه را شناخت. با ورود به دانشگاه علم و صنعت تهران و تحصیل در رشته مهندسی صنایع، در سال ۱۳۵۵، باب جدیدی از فعالیت های سیاسی و مبارزاتی در زندگی او گشوده شد. او از سال ۱۳۵۶ تا پیروزی انقلاب، محور سازماندهی دانشجویان مبارز علیه حکومت شاه شد و با پیروزی انقلاب در سنت مسیول حلقه امنیتی بهشت زهرا، حلقه دانشجویان دانشگاه تهران را مدیریت کرد. در فتح لانه جاسوسی نقش فعالی داشت و با شروع جنگ تحمیلی فرمانده سپاه منطقه غرب و سپاه استان شد و به کمک دوست خود ابراهیم همت، تیپ ۲۷ محمد رسول الله را تاسیس کرد و بارها مسیولیت های مختلف را در جنگ بر عهده گرفت و به عنوان فرمانده ای ناشناس در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. کتاب با هدف ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا تهیه شده است.

گزیده ای از کتاب: جا مانده بودیم. شاید اگر خلبان عابدی تیر نمی خورد، ما هم می توانستیم جان سالم به در ببریم. با حسرت به بالگردهایی که دور می شدند، نگاه کردیم. شب از راه رسیده بود؛ شبی تاریک و سیاه. چند دقیقه مکث کردم و بعد رو به همراهانم گفتم: «برادران، من سروان علی صیاد شیرازی هستم. دوره های مختلف نظامی دیده ام؛ چتربازی، تکاوری، نقشه خوانی و… از این لحظه من فرمانده شما هستم. خواهشم این است که به دستورهای من خوب گوش کنید تا از این مهلکه جان سالم به در ببریم. ما جایی را بلد نیستیم. باید بروید بالای تپه سنگر بگیرید و آماده درگیری باشید. از حرف های خودم خنده ام گرفت. چون تنها چهل فشنگ داشتیم. زیر لب دعای فرج خواندم. آرامش بر قلبم چیره شد. نقشه یک عملیات جلو چشمم رژه رفت. به همان ترتیبی بود که در درس سازماندهی در عملیات نامنظم شبانه آمده بود، نیروها را سازماندهی کردم. بعد با کمک ستاره ها مسیر سردشت را شناسایی کردم. به هریک از هشت نفری که با من بودند، یک شماره دادم. شماره یک خودم بودم که پیشاپیش گروه حرکت می کردم. رفتم کنار مرد کرد ایستادم.

توضیحات

کتاب مهمان دجله بر اساس زندگی سردار شهید کاظم نجفی رستگار به قلم محمدعلی آقامیرزایی نگارش شده و از سوی انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. مهمان دجله به شکلی داستان گونه و از زوایای دید گوناگون به روایت گوشه هایی از زندگی یکی از رزمندگان جنگ تحمیلی که پیکر مطهرش پس از سیزده سال در منطقه جفیر پیدا شد می پردازد.

گزیده ای از کتاب

چیزی مثل برق توی چشم های کاظم درخشید. انگار داشت به وضوح روزهای آینده را می دید که باید با تمام وجود و در تمام ساعت ها خود را وقف ساختن سرزمینی می کرد که سال ها پیش در قصه ها خوانده بود. موجی از احساس رضایت و مسئولیت در وجودش جریان گرفت. سال های کودکی را در لا به لای قصه های زندگی امامان و مبارزه با بی عدالتی حکومت پهلوی به جوانی پیوند زده بود و حالا داشت تجسم درس های مذهبی و اعتقادی را در این حرکت مردمی می دید و باید تا پای جان از این آرمان ها نگهداری می کرد. این مهم ترین دغدغه او در این لحظه بود. آرام با مرد خداحافظی کردند و راه افتادند برای پاسداری از ارزویی که حالا محقق شده بود.

معرفی کتاب سیاه‌چال مِستر؛ خاطرات ربوده‌شدن جلال شرفی دیپلمات ایرانی در بغداد

«سیاه‌چال مِستر» اثر محبوبه عزیزی، خاطرات جلال شرفی، دیپلمات ایرانی را بازگو می‌کند که در ۱۵ بهمن‌ماه سال ۱۳۸۵ در حال انجام ماموریت دیپلماتیک، در خیابان عرصات هندیه بغداد به‌دست عده‌ای تروریست ربوده شد و در فروردین سال ۱۳۸۶ از سیاه‌چال آنها فرار کرد و موفق شد خود را به سفارت ایران برساند.

«سیاه‌چال مِستر» از روی گزارشی نوشته شده که شرفی پس از فرار، برای وزارت امور خارجه نوشته بود.

در این کتاب از ابتدای بازداشت و زندانی شدن جلال شرفی در سیاه‌چال تا زمان رهایی او نوشته شده است. او در سیاه‌چالی زندانی بود که تنها با دو نردبان به بیرون راه داشت. ربایندگان شرفی هم تکفیری‌ها بودند و هم نیروهای خارجی حاضر در عراق، که او را به بهانه به دست آوردن اطلاعاتی درباره جیش المهدی و به گمان رابطه سفارت ایران با این گروه، دستگیر کرده بودند.

در این کتاب شما با لحظه‌های سخت و دردناک زندگی یک اسیر در بازداشتگاه آشنا می‌شوید

بریده ای از کتاب:

” لحظه‌ای که مصطفی داشت کشان‌کشان مرا می‌برد، چون خیلی ترسناک بود، گفتم: «تمام شد. می‌خواهند ببرند اعدامم کنند.» ترسیدم. یک‌دفعه نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که خوشحال شدم؛ این آیه به ذهنم آمد: «فاذا جاء اجلهم لایستقدمون الساعه و لایستاخرون.» آیه به دلم نشست، که اگر اجل کسی فرابرسد، هیچ کس نمی‌تواند یک ثانیه جلو و عقبش کند. خوشحال شدم. با خودم گفتم: «اگر اجلم اینجاست و خدا مقدر کرده اینجا بمیرم، این‌ها وسیله‌اند، باید کارشان را انجام دهند. اگر عمرم تمام نشده و هنوز تقدیرم ماندن باشد، این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند.» “

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی