معرفی کتاب: اثری است از کاترین اپلگیت به ترجمه ی فریبا نباتی و چاپ انتشارات پیدایش.
کتاب پیش رو دربردارنده ی داستانی جذاب و دوست داشتنی از پسری بازیگوش به نام راسکو رایلی است. او یک فیل عروسکی محبوب به نام همیلتون دارد. یک روز عروسکش را به مدرسه می برد، وقتی به خانه بر می گردد متوجه جای خالی همیلتون در کوله پشتی اش می شود، فکر می کند وایات قلدر مدرسه آن را برداشته بنابراین برای جبران این درد بزرگ، خرس او را می دزد. آیا این راه حل خوبی است؟

گزیده ای ازکتاب: مامان پتو را دورم پیچید و گفت: «پیدایش می کنیم عزیزم. اما امشب چه کار می توانیم بکنیم که راحت تر بخوابی؟»
به سقف خیره شدم. یکی از سیاره های تزئینی که از سقف آویزان بود، در تاریکی می درخشید.
تمام سیاره ها آنجا بودند. به جز پلوتون که گوفی آن را خورده بود.
فکر می کنم عیبی نداشته باشد. چون دانشمندان گفته اند که پلوتون در حقیقت سیاره نیست.
گفتم: «کاری نمی شود کرد. بدون همیلتون نمی توانم بخوابم. تمام. پایان داستان. دیگر بحثی باقی نمانده.»
مامان این جمله را خیلی به کار می برد.
آدم می تواند جمله های خیلی مفیدی را از بزرگ تر ها یاد بگیرد.

معرفی کتاب: کتاب رمانی است کودکانه و روایتگر زندگی دختری به نام ” نوشین، او هشت سال دارد و به همراه پدر، مادر و خواهر کوچکش و همچنین مادربزرگش زندگی می کند. مادر بزرگ یک پیرزن شمالی است که بعد از فوت همسرش به بیماری آلزایمر دچار شده است و بر روی برخی از رفتارهایش کنترل ندارد. نگه داری از زنی مانند او برای خانواده سختی های بسیاری دارد. پدر و مادر هر دو شاغل هستند. اما توان استخدام یک پرستار برای مادربزرگ را ندارند، بنابراین مجبور هستند زمانی که خانه را ترک می کنند، پای مادربزرگ را به مبل یا وسیله ی دیگری ببندند. همین مسئله باعث ایجاد زخم هایی بر روی پای مادربزرگ شده است. نوشین علاقه بسیاری به مادربزرگ دارد و نمی تواند رنج او را تحمل کند. این علاقه از طرف مادربزرگ نیز وجود دارد اما گاهی نوشین را با دیگران اشتباه می گیرد، گاهی فکر می کند که نوشین مادرش است و گاهی نوه اش. روزی نوشین تصمیم می گیرد که به نگه داری از مادربزرگ بپردازد و مادرِ مادر بزرگ شود اما این مسئله سختی های بسیاری دارد و او از آن ها آگاه نیست…کتاب اندازه کوچک و صفحات کمی دارد. اما برخی از جنبه های زندگی ساده یک خانواده متوسط را به خوبی به تصویر کشیده است.

گزیده ای ازکتاب: مامان‌بزرگ ایستاد. پایش خون می‌آمد. روی فرش، خونی شده بود. بعد یکهو صدای عق زدن آمد. روی فرش پر از بستنی و میوه شد. بوی بد، بعد از عق زدن می‌آمد. بعد هم بوی جیش آمد. خودم هم عق زدم. مامان‌بزرگ جلو آمد. بوی بدی می‌داد. همان‌جا میان آنها نشستم و گریه کردم. مامان‌بزرگ هم نشست کنارم و زد زیر گریه. دلم می‌خواست مامان و بابا و نورا زودتر بیایند. می‌دانستم که دعوایم می‌کنند. یک بوی خیلی بدتر آمد. نگاه که کردم دیدم جایی که مامان‌بزرگ نشسته زرد شده است. خیلی ترسیدم. گفتم: «مامان‌بزرگ بیا برویم حمام.» اما می‌دانستم که با این بوهای بد نمی‌توانم مامان‌بزرگ را حمام کنم. کار کارِ من نبود. فقط باید مامان خودش را می‌رساند.

صحیح
شماره اشتباه
دسته بندی