Paused...
    تعویذ

    ۱۶,۰۰۰ تومان

     

    ۱۷۴

    رقعی

    چاپ ۱

    ماهی
    نویسنده روبرتو بولانیو,رباب محب
    شابک ۹۷۸۹۶۴۲۰۹۲۵۸۱
    کد دیویی ۸۶۳.۶۴
    فایل صوتی
    فایل الکترونیکی

    تعویذ

    معرفی کتاب: کتاب حاضر، داستانی است که در آن افسانه با باد در سراسر پایتخت پیچید، بر بال باد سال ۶۸ نشست و در میان جان به در بردگان و مردگان بر سر زبان ها افتاد. حالا دیگر همه می دانند در روزی که نظامیان استقلال دانشگاه را زیر پا نهادند، در آن سال زیبا و مصیبت بار، زنی در دانشگاه تنها مانده بود. بسیاری از منتقدان بر این باورند که این داستان، در کنار ۲۶۶۶ و کارآگاهان وحشی، از مهم ترین کتاب های نویسنده است.

    گزیده ای ازکتاب: دیوانه نشدم. چون در هر شرایطی شوخ‌طبعی‌ام را حفظ کردم. به دامن‌هایم می‌خندیدم. به جوراب‌شلواری‌های راه‌راه و جوراب‌های کوتاه سفیدم. به شلوارهای لوله‌تفنگی‌ام به موهای نه‌چندان بلوندم که هرروز سفیدتر می‌شد. موهایی به سبک گیسوان پرنس بالیانته. به چشمانم که شب پایتخت را موشکافی می‌کرد. به گوش‌های صورتی‌رنگم که به شایعات دانشگاه گوش می‌سپرد. به طردشدگان، ارتقاها و زوال‌ها، بی‌اعتنایی‌ها، چاپلوسی‌ها، تحقیر کردن‌ها، امتیازات توخالی پرطمطراق، بسترهای سست پایه‌ای که در هم می‌شکست و بعد. زیر آسمان لرزان پایتخت. باز سر هم می‌شد. آسمانی که مثل کف دست می‌شناختم، آسمانی دست‌نیافتنی. همچون دیگ آزتکی غول‌آسایی که من، شاد از زنده‌بودن؛ زیرش در تکاپو بودم، همراه با تمام شاعران مکزیک و آرتورو بلانو پسرک هفده هجده‌ساله‌ای که پیش چشمانم قد می‌کشید. همه‌شان در پناه چشمان خیره‌ی من قد می‌کشیدند! یا به عبارت بهتر در هوای مکزیک در هوای امریکای لاتین که از هوای همه‌جا تاب سوزتر است. چراکه پاره‌پاره است و درمانده. چشمانم چون مهتاب در هوای مکزیک سوسو می‌زد و بر تندیس‌ها آرام می‌گرفت. بر چهره‌های مبهوت. بر انبوه سایه‌ها بر اشباحی که تنها دارایی‌شان آرمان‌شهری از کلمه بود. تنها یک کلمه، کلمه‌ای مفلوک. مفلوک؟ بله. باید گفت بی‌نهایت مفلوک. آنجا کنار آن‌ها بودم. چون جز حافظه‌ام هیچ نداشتم. وقایع با تمام جزئیات در خاطرم حک‌شده بود. محبوس در توالت زنانه‌ی دانشکده، روزی را از سر گذرانده بودم، روزی از ماه سپتامبر سال 1۶۸. بنابراین می‌توانستم با نگاهی عاری از شیفتگی به آنان بنگرم. البته گاه. به لطف بخت سازگار، دربازی عشق و شیفتگی هم شرکت می‌کردم. هیچ‌یک از عشق‌هایم افلاطونی نبود. با شاعران خلوت می‌کردم. البته نه با همه تنها با چند تایشان. نا سلامتی زن بودم. قدیس که نبودم. بله، با چندتایشان خلوت کردم. اکثر رابطه‌ها زودگذر بود. پسران جوان هوش باخته را کشان‌کشان با خود می‌بردم و به مقصد یا به کاناپه‌ای در اتاقی پرت و دورافتاده می‌رساندم. در فضایی که پر بود از غرش موسیقی وحشیانه‌ای در اتاق بغلی، سروصدایی که ترجیح می‌دهم آن را به یاد نیاورم. پای یکی دو عشق هم در میان بود. عشق‌هایی شکست‌خورده که بیش از یک‌شب یا حداکثر به‌اندازه‌ی تعطیلات آخر هفته دوام می‌آوردند و نقش من در این میان بیش‌تر روان‌درمانگر بود تا عاشق. اما به‌جای گله‌ای نیست. چراکه زن بی‌دندانی بودم و به درد بوسه دادن و بوسه گرفتن نمی‌خوردم. به‌راستی کدام عشق دوام می‌آورد. اگر نتوان معشوق را بوسید؟

    کتب دیگر انتشارات ماهی
    کتب مرتبط
    صحیح
    شماره اشتباه
    دسته بندی