Paused...
    نفرتی که تو میکاری

    ۵۵,۰۰۰ تومان

     

    ۴۰۰

    رقعی

    چاپ ۳

    نشر نون
    نویسنده انجی توماس,میلاد بابانژاد - الهه مرادی
    شابک ۹۷۸۶۰۰۸۷۴۰۱۱۷
    کد دیویی ۸۱۳.۶
    فایل صوتی
    فایل الکترونیکی

    نفرتی که تو میکاری

    معرفی کتاب: آنجی توماس در دسته‌ی انسان‌هایی قرار می‌گیرد که می‌تواند انسان‌ها را فارغ از رنگ و نژادشان ببیند و دوست داشته باشد. او در کتاب نفرتی که تو می‌کاری داستان نوجوانی را تعریف می‌کند که تنها رنگ تیره‌ی پوستش سبب مرگش می‌شود داستان دختری شانزده ساله آفریقایی-آمریکایی به نام استار کارتر (Starr Carter) است. داستان از جایی آغاز می‌شود که استار همراه با بهترین دوستش خلیل در حال بازگشت از میهمانی است. خلیل، که به تازگی شغل جدید و خطرناکی را انتخاب کرده است، توسط پلیس دستگیر می‌شود.پلیس ماشین خلیل را تنها به خاطر چراغ شکسته‌ی ماشین متوقف می‌کند اما درپی یک درگیری خیلی ساده، پلیس به خلیل شلیک می‌کند و استار شاهد مرگ بهترین دوستش می‌شود. استار در ادامه‌ی داستان تلاش می‌کند که حق دوستش را از قانون بگیرد و در این راه به مشکلاتی برمی‌خورد. روبه‌رو شدن استار و طرز برخوردش ا مشکلاتش داستان کتاب نفرتی که تو می‌کاری را تکمیل می‌کند.

    گزیده ای ازکتاب:مایا و هیلی هم زنگ زدند و از وضعیت مغازه، خانه، خانواده و خودم پرسیدند. هیچ کدامشان حتی یادی هم از داستان مرغ سوخاری نکردند. صحبت کردن با آن‌ها در مورد گارد هایتس عجیب است. ما هیچ‌وقت در موردش با هم صحبت نمی‌کنیم. همیشه می‌ترسم یکی از آن‌ها به اینجا بگوید سگ‌دونی.

    درک می‌کنم گاردن هایتس واقعا سگ‌دونی بود، دروغ هم نیست، اما این دقیقا مثل زمانی بود که نه سال داشتم و با سِوِن دعوام شد. برای زدن من آمد پایین و اسمم را گذاشت کوتوله‌ی کوتوله‌نژاد. الان که بهش فکر می‌کنم توهین مسخره‌ای بود، اما آن زمان حسابی نابودم کرد. می‌دانستم ممکن است کوتوله بمانم_هرچه باشد آن زمان همه از من بلندتذ بودند_و شاید خودم هم خودم را کوتوله صدا می‌کردم، اما وقتی سون این قضیه را با صدای بلند گفت تبدیل شد به حقیقتی ناراحت‌کننده.

    من می‌توانم به گاردن هایتس بگویم سگ‌دونی، اما کس دیگری نمی‌تواند.

    مامان پای تلفن بود و اوضاع و احوال همسایه‌ها را بررسی می‌کرد و جواب بقیه را می‌داد که اوضاع و احوال ما را بررسی می‌کردند. خانم جونز از پایین خیابان می‌گفت او و چهار بچه‌اش مثل ما در پناهگاهشان مخفی شدند. آقای چارلز که همسایه‌ی ما هم بود می‌گفت اگر برق قطع شود می‌توانیم از ژنراتورش استفاده کنیم.

    دایی کارلوس هم حالمان را پرسید. مامان‌بزرگ تلفن را گرفت و به مامان گفت که مارا پیش او ببرد. انگار می‌شد از بین این همه ناآرامی گذشت و به خانه‌ی آن‌ها رسید. باباهم زنگ زد و گفت که برای مغازه مشکلی پیشنیامده. اما بازهم نگران بودم و هربار که اخبار گوش می‌داد به مغازه‌ای حمله شده، قلبم به دهانم می‌آمد.

    حالا دیگر اخبار فقط به اسم خلیل قناعت نمی‌کرد و عکس او را هم نشان می‌داد. اما به من گفتند شاهد و بعضی وقت‌ها هم دختر سیاه‌پوست شانزده‌ساله.

    نظرات کاربران
    بی‌نام
    0
    0
    کتابش شدیدا قشنگه
    بی‌نام
    0
    0
    خیلی بد
    بی‌نام
    0
    0
    حرف نداره این کتاب
    پیشنهاد خوندن میدم
    کتب دیگر انتشارات نشر نون
    کتب مرتبط
    صحیح
    شماره اشتباه
    دسته بندی